تبليغاتX
در حوالی هیچ


در حوالی هیچ

به تازگی فیلم Tess of the D'urbervilles که خلاصه اش را سر کلاس رمان خوانده ایم دیدم. و بعد از آن فیلم دختری به نام تندر، و بعد فیلم گبه.

آنچه که ذهنم را بر می آشفد سرنوشت محتوم زنانیست که به دست مردان به سیاهی رقم می خورد. تس که به خاطر احساس تکلیف نسبت به خانواده باکرگی و در آخر عشق و زندگی اش را از دست می دهد، تندر که به خاطر عشق پدر تن به پسر شدن و پسر ماندن می دهد و در نهایت معشوقش را از دست می دهد، گبه که سر در برابر غرور پدر فرو می آورد و ازدواج خود را به تعویق می اندازد...

 اگر تا قبل از آن، این را صرفا به ناف ایران و ایرانیان می بستم، اکنون با دیدن فیلم Tess کمی دلم آرام می گیرد که قربانی دادن به خاطر مردان متعلق به همه جا می باشد. یاد کتاب جنس ضعیف نوشته اوریانا فالاچی می افتم که پای زنانِ نمی دانم چین بوده اند یا ژاپن را برای زیبایی از همان کودکی طوری می بسته اند که هرگز رشد نکند و چه بهتر می بوده است اگر انگشت های پایشان هم می افتاده است.

حرف من بحث فمینیسم و حقوق زنان و چه و چه نیست. البته نه تمام آن. صحبتم فردیتیست (Individuality) که به فنا می رود. فردیتی که من بیش، از برای هر کس می پسندم و  به ندرت در اطرافیانم می یابمش. و اصلا شاید به همین دلیل است که از تماشا کردن انسانها وقتی که هواسشان نیست بسیار لذت می برم. لفظ سرگرمی را برای آن نمی پسندم اما اینکار خوب می تواند ساعت ها مرا به خود مشغول کند و من هیچ خسته نشوم. انسان ها وقتی هواسشان نیست به خودشان شبیه ترند. و تماشای این "خودٍ" افراد تجربه نابی است برایم.

به بحث فمینیسم که برسیم تنها این شعر شاملو ارضایم می کند.

دختران دشت!

دختران انتظار!

دختران اميد تنگ

در دشت بي كران،

و آرزوهاي بيكران

در خلق هاي تنگ!


دختران آلاچيق نو

در آلاچيق هائي كه صد سال! -

از زره جامه تان اگر بشكوفيد

باد ديوانه

يال بلند اسب تمنا را

آشفته كرد خواهد...

***

دختران رود گل آلود!

دختران هزار ستون شعله،‌به طاق بلند دود!

دختران عشق هاي دور

روز سكوت و كار

شب هاي خستگي!

دختران روز

بي خستگي دويدن،

شب

سر شكستگي!-


در باغ راز و خلوت مرد كدام عشق -

در رقص راهبانه شكرانه كدام

آتش زداي كام

بازوان فواره ئي تان را

خواهيد برفراشت؟

***

افسوس!

موها، نگاه ها

به عبث

عطر لغات شاعر را تاريك مي كنند.



دختران رفت و آمد

در دشت مه زده!

دختران شرم

شبنم

افتادگي

رمه !-


از زخم قلب آبائي

در سينه كدام شما خون چكيده است؟

پستان تان، كدام شما

گل داده در بهار بلوغش؟

لب هاي تان كدام شما

لب هاي تان كدام

- بگوئيد !-

در كام او شكفته، نهان، عطر بوسه ئي؟




شب هاي تار نم نم باران - كه نيست كار -

اكنون كدام يك ز شما

بيدار مي مانيد

در بستر خشونت نوميدي

در بستر فشرده دلتنگي

در بستر تفكر پر درد رازتان،

تا ياد آن - كه خشم و جسارت بود-

بدرخشاند

تا دير گاه شعله آتش را

در چشم بازتان؟

***

بين شما كدام

- بگوئيد !-

بين شما كدام

صيقل مي دهيد

سلاح آبائي را

براي

روز

انتقام؟

                                                                دختران انتظار، مجموعه هوای تازه، احمد شاملو

پ.ن: اگر چه هرگز نتوانسته ام با "شعر" ارتباط برقرار کنم اما این شعر شامبو سخت در جانم نفوذ می کند، مخصوصا قسمت های رنگی! به هنگام خواندن این شعر خودم را جای مردی می گذارم که زیبایی جسم و روح زن را می فهمد و تحسین می کند. زیبایی که حتی برای من هم ستودنیست.

بی ربط نوشت: از وقتی قالب را عوض کردم مطالب قسمت Specifics مهمان زورکی وبلاگم بوده اند. کسی می دونه چطور می شه از دستشون خلاص شم؟ 

نوشته شده در جمعه 4 دی1388ساعت 19:16 توسط فرناز| |

تلویزیون کارتونی روایی راجع به واقعه تاسوعا و عاشورا پخش می کند و برادرم روی مبل درازیده و مشغول تماشاست. فکر می کنم که باز ادا اطفارهای صدا و سیما شروع شد. هر سال پدرم با شنیدن شعارها و نوحه های مزخرف  محرم کلی خونش به جوش می اید و سر به سخن میگذارد که این بی شرف ها فقط می خواهند سر مردم را گرم کنند و با این چرندیات، مردم از اصل قضیه غافل بشوند. اعتراض می کند که آخر کجای تاریخ نوشته که امام حسین چند تا تیر خورده و این تیر ها از چه جهتی و چگونه به بدن حسین و اسب او و ابوالفضل و ... خورده، و یا اینکه اول پای راست عباس بریده شد یا پای چپش، و اصلا این ها چه اهمیتی دارد. چرا هیچ وقت کسی از ایدئولوژی های حسین و خانواده اش صحبت نمی کند. چرا یک نفر از این بالا منبری ها نمی آید بگوید که امام حسین جلو ظلم و دیکتاتوری حکومت طاغوت ایستاد و هرگز تن به خفت بیعت با خلیفه وقت – یزید- نداد.

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ...

پ.ن: ها قرار بود بنده 12 بهمن بیایم که خوب هم خوشبختانه و هم بدبختانه زودتر سر و کله مان هویدا گشت. خوشبختانه از آن جهت که دلمان بسیار برای وبلاگ نوشت های دوستان تنگیده بود، بدبختانه برای آنکه قرار بود 9 ژانویه برای امتحان آیلتس ثبت نام کنم و مرغ از قفس پرید و من خاک بر سر شدم و مرغ 6 فوریه هم پرید نیز، حالا من  مانده ام و حوضم و دست به دعا شده ام که خدا کند همان 6 فوریه کنسلی بدهد و من بتوانم ثبت نام کنم. شما نیز مارا در دعاهایتان یاری کند، چرا که اگر دل آقای آیلتس به حال ما نسوزد لاجرم یک جای دیگر ما بسیار خواهد سوخت!

نوشته شده در جمعه 27 آذر1388ساعت 12:10 توسط فرناز| |

مدتی بود که هر از گاهی در مواقع بیکاری مسئله ای فکرم را قلقلک می داد. سعی می کردم به یاد بیاورم اولین باری که یک جنس مخالف نظرم را جلب کرد کی بود، که یاد امید افتادم. متوجه شدم پاک از او که اولین عشق زندگی ام (!) بوده یادم رفته بود. هان! خوب یادم است پسرکی لاغر، سفید و در کل زیبا روی بود و البته کمی هم از من کوتاه تر. موهایش مدل "جک" بود، همان موقع که تب تایتانیک همه جا را گرفته بود. بگذار ببینم، چند سالم بود؟ اول راهنمایی بودم. و او یکسال از من کوچکتر. عشقم! یکطرفه بود.

بعد "عشق یکطرفه" خودش را در ذهنم جای می دهد. سعی می کنم حساب کنم چند بار در زندگی ام دچارش شده ام. اگر اشتباه نکنم 7 بار بوده است. 7 بار عشق یکطرفه و همراه با شکست. این که می گویم شکست یعنی لحظه ای که مطمئن می شدم این حس یکطرفه است و باید بیخیال طرف می شدم. برای هیچکدامشان به کسی التماس نکردم. حتی باید بگویم اصلا تلاشی در فهماندن این مسئله به این طرفان مقابل نکردم، مگر در چند مورد که خوب نقشم را بازی نکردم و لو رفتم.

همین یکطرفه بودنشان و البته همراه با شکستشان نگرانم می کند. کمی بیشتر فکر می کنم، 3 نفر اول مربوط به دوران کودکی و نوجوانی ام هستند. با آن ها کاری ندارم. به 4 نفر بعد فکر می کنم. در پس علاقه من به این 4 نفر علاوه بر احساس منطق های قوی قرار داشت. آنچه که باعث جذب من به طرف آن ها می شد این بوده است که من با افکار، احساسات، تمایلات، عقاید و حال و هوایشان کما بیش آشنایی پیدا می کردم و آن ها را نزدیک به مال خودم می یافتم. در واقع من آن ها را خوب می دیدم، حتی در یکی دو نفر بهتر از خودشان.و همین باعث می شد به این فکر کنم که آن ها می توانسته اند همراه خوبی برایم باشند.

بالعکس اکثر مواقع آدم های به درد نخور یا بقول انگلیسی زبان ها shallow به سراغ من می آمده اند که هیچ سِنخیتی با روحیه و افکار من نداشتند و اصلا خودشان هم نمی دانستند از یک رابطه چه می خواهند و اصلا چرا من؟!

با این اوصاف به من حق بدهید که نگران شوم و حتی گاهی به خودم هم شک کنم. و به فکر فرو بروم که جریان از چه قرار است؟ چه چیز باعث جذب آنهایی که نمی خواهم و دفع آنهایی که می خواهم می شود؟

***

در همان جلسه discussion در دانشگاه که یلدا اشاره کرد و موضوعش discussion بود من از پسر ها پرسیدم نظرشان چیست اگر دختری قدم جلو بگذارد و تقاضای دوستی کند. و بر خلاف انتظار من همه شان از این مسئله استقبال کردند و حتی شجاعت اینگونه دختری را تحسین کردند. راستش اصلا انتظار شنیدن این پاسخ را نداشتم. از شما می پرسم، شما چه فکر می کنید؟

 

پ.ن۱: درگیر مسئله ای هستم و حداکثر تا 12 بهمن ماه فرصت سر خاراندن هم نخواهم داشت. ممکن است کارم زودتر تمام شود. اگر یک روز زحماتم نتیجه داد خبر خوشش را به شما خواهم داد. ممکن است در این مدت نتوانم مثل همیشه آپ کنم یا به وبلاگ هایتان سر بزنم. و مطمئن هستم دلم برای نظرها و نوشته های یلدا،آرزو، پل رومی، عباس، دگم،محسن(ابهام مطلق)، بکتاش، هیولای گشاد و امیر( یا همان عینک دودی که خیلی وقت است ناپدید شده) بسیار تنگ خواهد شد.

پ.ن۲: به دعای خیرتان محتاجم
نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 11:58 توسط فرناز| |

http://www.youtube.com/watch?v=HyVEHC983yc&feature=PlayList&p=79C4BF1CD566644D&playnext=1&playnext_from=PL&index=10

 

 

 

پ.ن۱: دوستان برای باز کردن این لینک حتما خودتان را مجهز به اینترنت ADSL و فیل.ت.ر شک.ن کنید.

پ.ن۲:اگر آن را از دست بدهید نصف عمرتان بر فناست!

 پ.ن۳: چی؟ فیل.تر شک.ن نداری؟ واقعا اسم خودتو می ذاری ایرانی؟ پاشو برو کافی نت بهت یکی بدن!

نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 12:7 توسط فرناز| |

با الاخره پس از کلی چک و چانه زدن و این در آن در زدن توانستم خود را به کلاس تفسیر قرآن بندازم. هنوز 4 واحد عمومی دیگر باقی مانده است که باید پاس کنم و اصلا دلم نمی خواهد تابستان را به خاطر آن ها به این خراب شده برگردم.می دانم که دو شنبه ها پدرم در خواهد آمد چون از 8 صبح تا 8 شب کلاس دارم اما چاره ای نداشتم، این تنها زمانی بود که به ساعت من می خورد.

به سر کلاس که می روم استاد آمده است.جمعیت زیاد است و من به آخر کلاس می روم.قرار نیست به درس گوش بدم. به انجام کارهای عقب مانده ام می پردازم و کمی مطالعه می کنم. اما این لعنتی های وراج صدایشان تا سقف کلاس رفته است و استاد ابله اصلا متوجه شلوغی این عقب نمی شود.  ظاهرا آن جلو ها دو تا بچه ننر مشغول بحث کردن هستند و من فقط لبخند گشاده استاد را از این عقب می بینم که با لذت محو بحثشان شده. سعی می کنم بفهمم صحبت بر سر چیست! پسرک گیر داده که ما اختیار نداریم چرا که شب قدر کل سرنوشت 1 ساله مارا می نویسند و چراهای دیگر. دختری چادری هم سعی می کند او را قانع کند که اینگونه نیست...

شلوغی به حدی زیاد شده که دوستان به راحتی تلفن صحبت می کنند و من اصلا نمی توانم تمرکز کنم. دخترک کنار دستی من آنقدر هیجان زده است و وول می خورد که چند بار یا دست مرا خط می زند یا خودکارم را می اندازد.

آخر کلاس برای اینکه مطمئن بشوم که این استاد واقعا ابله است یا خود را به ابلهی زده تا بچه ها را شناسایی کند، با آن قیافه و زلف های روی پیشانی ام نزد او می روم و خیلی جدی به شلوغی کلاس اشاره می کنم و اینکه نتوانستم خوب متوجه صحبت های ایشان بشوم.  و آنجا بود که فهمیدم کلا طرف تعطیل می باشد. امتحانش هم به این قرار است که 60 سوال چهار گزینه ای می دهد بخوانیم و از بین آنها 20 تا را برای امتحان انتخاب می کند. خلاصه اینکه دوستان خیامی اگر خواستید تفسیر بردارید به من بگویید تا فامیل استاد مربوطه را بهتان بدهم و خِلاص...

***

داییم شب Onمی شه و با هم چت می کنیم. می دانم که معلم فرانسه یکی از همکلاسی های دانشگاه است. راجع به او صحبت می کند. می گوید خیلی دختر خوبی است. من اما، دلم گرفته است و می خواهم با یکی درد دل کنم. سعی می کنم مسیر صحبت را به دل خودم منتهی کنم اما او گیر داده است به دختر مربوطه و هی از او می پرسد و می گوید. عصبی شده ام، بهش می گویم:" چیه؟ عاشقش شده ای؟"

می خندد و می گوید نه، فقط دختر خوبی است. بعد ادامه می دهد:

 

Khoob harf mizanad

Khooob mifahmad

Khoooob mikhanad

 و هر بار که کلمه  Khoobرا تایپ می کند یک Oبه Oهایش اضافه می شود. آخر هم می گوید بی خیال. و واقعا بی خیال می شود. می دانم در زندگی اش کسی هست، و بعد به خودم لعنت می فرستم که "او" یی در زندگی ندارم.

 

* "او" برگرفته از وبلاگ یلدا می باشد.

نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 18:35 توسط فرناز| |

 ماشین کنار داروخانه توقف کرد. پدر امیلی از ماشین پیاده شد تا داروهای دخترش را که  تب شدیدی کرده بود بگیرد. امیلی هربار توی ماشین تنها می شد درها را از داخل قفل کند، اینطوری احساس امنیت بیشتری می کرد.اما اینبار پدرش به او گفت که ضامن قفل ها با تکرار این کار خراب می شوند و نیازی به قفل کردن نیست.  سرش را به پشتی صندلی تکیه داده بود و از پنجره او را که کت قهوه ای به تن داشت و به طرف داروخانه از او دور می شد نگاه می کرد. وقتی از نظرش ناپدید شد سرش را به طرف صندلی راننده چرخاند و چشم هایش را بست. نفهمید چقدر از زمان گذشته بود که صدای بسته شدن در و استارت خوردن ماشین را شنید. به زحمت چشمهایش را نیمه باز کرد و دست هایی مردانه با آستین های کتی قهوه ای رنگ را روی فرمان دید، و بعد دوباره چشم هایش را بست. کمی بعد سکوت عمیق داخل ماشین به نظرش عجیب آمد چرا که پدرش عادت داشت هنگام رانندگی زیر لب آهنگی را زمزمه کند. اینبار به صورت راننده نگاه کرد و به جای پدرش غریبه ای را دید که لبخندی کَریه به لب و کتی قهوه ای به تن داشت.

نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 14:33 توسط فرناز| |

در سفری که بودم به اجرای موسیقی زنده ای رفتم که به حتم هرگز طعم لذتش را فراموش نخواهم کرد. مرد جوانِ ویولون نواز گروه چنان زیبا می نوازید که مرا عاشق و شیفته نواختن خود کرد. ویولن برای او نه آلت موسیقی که به مَثَل معشوقی بود که با او عشق بازی می کرد، می نواخت و می رقصید. به حتم نواختن او زیباترین رقصی بود که یک نوازنده می توانست با ساز خود داشته باشد. و من چه دلم می خواست که ویولون او بودم. شیطنت های او و ارتباط چشمی که هنگام نواختن با مخاطبین برقرار می کرد اجرای او را جذاب تر می کرد. آنقدر محو نواختن او شده بودم که حتی نامش را نفهمیدم. از افراد آنجا شنیدم که قصد رفتن به امریکا را  دارد و من آرزو کردم که خدا کند کارش درست شود و زودتر برود تا به آنچه که واقعا توانائیش را دارد برسد.

***

سال آخر است و من اصلا حوصله دانشگاه و آدم هایش (مخصوصا آن زنک چادری که کارش گیر دادن است) را ندارم. اما امروز که سر کلاس نقد ادبی استاد الف رفتم متوجه شدم چقدر این درس  را با این استاد دوست خواهم داشت. او برایمان از جایگاه ادبیات و اوضاع چاپ یا تجدید چاپ در ایران گفت و من چقدر دلم می خواست این رشته را در جایی به غیر از اینجا می خواندم. خوب می دانم که این درس های شیرین 3 سال گذشته چطور برای ما سَمبَل شدند و ما عملا آنقدر که استحقاق این رشته است چیزی نیاموختیم. اساتید از بهترین آثار ادبیات  برایمان گذر کوتاهی  کردند تا دو ماراتونشان را به انتها برسانند و در کارنامه ترم خود 45 اثر به قول خودشان کار شده و برای ما کار نشده به ثبت برسانند .

پ.ن 1: آه که چقدر دلم می خواست فرصتی داشتم و کلاس های دفم را ادامه می دادم.

پ.ن 2: آه که چقدر دلم می خواست شبانه روز من 48 ساعت بود.

پ.ن 3: باید رفت...

 

نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 21:54 توسط فرناز| |

امشب افطاری دعوت بودیم. اصلا این مهمانی را دوست نداشتم. کمی بعد از افطار، وقتی که حسابی حوصله ام بین آدم بزرگ ها سر رفته بود و از طرفی درست در دیدرس یکی از پسرهای چشم چران فامیل - که از قرار خوانواده اش هم بسیار مشتاقند تا بنده را به عروسی پسرشان بگیرند ـ قرار داشتم، ترجیح دادم به اتاق تلویزین بروم. خوشبختانه آنجا خبری از تلویزین ایران نبود و بچه ها مشغول تماشای کارتون " فصل شکار 2" بودند و ما هم فیض بردیم بسیار، در حد قهقه!

***

در راه برگشت نمی دانم چه شد که صحبت های مادرم رسید به خاطرات دوران کودکی من. ماهی بازی را به یادآوری ام کرد و همانجا برایم اجرایش کرد و من کلی خندیدم و کیفور شدم. او از خاطرات و بازی هایمان گفت و گفت و گفت، و من دلم گرفت واشکهایم سرازیر شدند.

 

پ.ن: خوشحال بودیم که امسال دیگر اسیر سریالهای چرند ماه رمضان نشده ایم، غافل از آنکه معتاد دو سه تا از سریال های شبکه Farsi1 مخصوصا سریال سام سون شده ایم!

نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 0:16 توسط فرناز| |

                     

شبکه  Arirang  در برنامه All together یک گفتگوی خودمانی با چند زوج کره ای دارد. از یکی از خانم ها که در جواب این سوال که وقتی شوهرش خسته از سر کار برمیگردد چه می کند می گوید برای او می رقصد، می خواهند که یک دور برای جمع برقصد. متوجه می شوم که چقدر سبک زندگیشان مثل ایرانی هاست، حتی رقص نامتبهرانه آن زن جوان. با اینکه شیوه زندگیشان به نظرم خیلی سنتی می آید اما برای لحظه ای بهشان غبطه خوردم.

با خود فکر می کنم چقدر ساده می توان معمولی بود، و اما من نیستم. من و این آرزوهای بزرگم، این حال و هواهای عجیبم نمی گذارند زندگیم را بکنم. این آرزوهای دور و دست نیافتنی بر گرده هایم سنگینی می کنند.

با خود فکر می کنم که اصلا "تو چت است؟" چرا نمی توانی مثل خیلی از دخترهای جوان فقط در آرزوی همسری ایده آل و شغلی خوب باشی!(نمی گویم این آرزوهارا ندارم، چرا دارم اما آرزوهای درجه یک یا دومم نیستند)

با خود فکر می کنم چرا دل مشغولی های بزرگ زندگیت این روزها مثل خیلی های دیگر مسائل سیاسی مملکتت نیستند!

ترسم از آن است که حق آفرینش خود را ادا نکرده باشم و همچو موجودی بیهوده از زندگی رخت برکنم.

از روند زندگیم شاد نیستم...

***

ظهر ناهار نخورده بودم و سر راه به کلاس احساس ضعف کردم، یک جای دنج ماشین را پارک کردم ومشغول خوردن شیرکاکائو و کیک شکلاتی مورد علاقم شدم. داشتم ماشین هایی که از کنارم رد می شدند و کورس میگذاشتن را نگاه می کردم که یک خانم چادری با چشمهای متعجب از کنارم رد شد. تو دلم گفتم "ای بابا، تو از دل من چه خبر داری"

چند وقتی است دست و دلم به نماز و روزه نمی رود. ته مانده ایمانم نمازهای گاه و بی گاهیست که از سر بیکاری می خوانم. از ایمان دلم به همین نماز و روزه خوش بود که توشه دوران کودکی ام بود. هیچگاه کسی مرا مجبور به انجام تکالیف دینی نکرد.

درست می شود...

 

پ.ن۱:دلم تغییر می خواهد...

پ.ن۲: کسی می دونه اگه بخوام قالب وبلاگ را عوض کنم کامنت هاش و مطالب قبلیش پاک می شن یا نه؟

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 12:49 توسط فرناز| |

به تازگی در آموزشگاه زبان کیش استخدام شده ام و این اولین تجربه آموزگاری ام به کودکان است. مادر گرام بسیار در دلش قند آب می شود چراکه "از آنچه بدم می آمده، بر سرم آمده"، آن هم دوبار. یعنی شغل معلمی و هم سرو کله زدن با کودکان صد البته. از حق نگذریم بخت با من یار بوده است و کلاس خوبی به من داده شده، از طرفی شاگردهایم دخترانی آرام و باهوش هستند و از طرف دیگر آنقدر ترمشان بالا هست که صحبت کردن به انگلیسی برایم راحت باشد.

امروز برای مادرم می گفتم که چقدر بچه هایم* را دوست دارم و اینکه چقدر دلم می خواهد تا آخر تنها معلم آن ها باشم. سر کلاس تا جایی که در درکشان بگنجد و وقت اجازه دهد برایشان مطالب جالب و خارج از کتاب می گویم. خدا می داند که چقدر در دل ذوق مرگ می شوم وقتی مطلبی را خوب فرا می گیرند و در یادگیری اشتیاق نشان می دهند.

درست است که معلمی هرگز شغل مطلوب من نیست و آن منِ کمال گرایم به دنبال چیز دیگری است اما حداقل این لحظه ها تجربه های خوبی است.

* از لفظ بچه هایم به جای شاگردهایم برای اشاره دور به آنها استفاده می کنم،دلیل خاصی هم ندارد.

نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 0:11 توسط فرناز| |


Design By : Night Skin