تبليغاتX
در حوالی هیچ


در حوالی هیچ

با الاخره پس از کلی چک و چانه زدن و این در آن در زدن توانستم خود را به کلاس تفسیر قرآن بندازم. هنوز 4 واحد عمومی دیگر باقی مانده است که باید پاس کنم و اصلا دلم نمی خواهد تابستان را به خاطر آن ها به این خراب شده برگردم.می دانم که دو شنبه ها پدرم در خواهد آمد چون از 8 صبح تا 8 شب کلاس دارم اما چاره ای نداشتم، این تنها زمانی بود که به ساعت من می خورد.

به سر کلاس که می روم استاد آمده است.جمعیت زیاد است و من به آخر کلاس می روم.قرار نیست به درس گوش بدم. به انجام کارهای عقب مانده ام می پردازم و کمی مطالعه می کنم. اما این لعنتی های وراج صدایشان تا سقف کلاس رفته است و استاد ابله اصلا متوجه شلوغی این عقب نمی شود.  ظاهرا آن جلو ها دو تا بچه ننر مشغول بحث کردن هستند و من فقط لبخند گشاده استاد را از این عقب می بینم که با لذت محو بحثشان شده. سعی می کنم بفهمم صحبت بر سر چیست! پسرک گیر داده که ما اختیار نداریم چرا که شب قدر کل سرنوشت 1 ساله مارا می نویسند و چراهای دیگر. دختری چادری هم سعی می کند او را قانع کند که اینگونه نیست...

شلوغی به حدی زیاد شده که دوستان به راحتی تلفن صحبت می کنند و من اصلا نمی توانم تمرکز کنم. دخترک کنار دستی من آنقدر هیجان زده است و وول می خورد که چند بار یا دست مرا خط می زند یا خودکارم را می اندازد.

آخر کلاس برای اینکه مطمئن بشوم که این استاد واقعا ابله است یا خود را به ابلهی زده تا بچه ها را شناسایی کند، با آن قیافه و زلف های روی پیشانی ام نزد او می روم و خیلی جدی به شلوغی کلاس اشاره می کنم و اینکه نتوانستم خوب متوجه صحبت های ایشان بشوم.  و آنجا بود که فهمیدم کلا طرف تعطیل می باشد. امتحانش هم به این قرار است که 60 سوال چهار گزینه ای می دهد بخوانیم و از بین آنها 20 تا را برای امتحان انتخاب می کند. خلاصه اینکه دوستان خیامی اگر خواستید تفسیر بردارید به من بگویید تا فامیل استاد مربوطه را بهتان بدهم و خِلاص...

***

داییم شب Onمی شه و با هم چت می کنیم. می دانم که معلم فرانسه یکی از همکلاسی های دانشگاه است. راجع به او صحبت می کند. می گوید خیلی دختر خوبی است. من اما، دلم گرفته است و می خواهم با یکی درد دل کنم. سعی می کنم مسیر صحبت را به دل خودم منتهی کنم اما او گیر داده است به دختر مربوطه و هی از او می پرسد و می گوید. عصبی شده ام، بهش می گویم:" چیه؟ عاشقش شده ای؟"

می خندد و می گوید نه، فقط دختر خوبی است. بعد ادامه می دهد:

 

Khoob harf mizanad

Khooob mifahmad

Khoooob mikhanad

 و هر بار که کلمه  Khoobرا تایپ می کند یک Oبه Oهایش اضافه می شود. آخر هم می گوید بی خیال. و واقعا بی خیال می شود. می دانم در زندگی اش کسی هست، و بعد به خودم لعنت می فرستم که "او" یی در زندگی ندارم.

 

* "او" برگرفته از وبلاگ یلدا می باشد.

نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 18:35 توسط فرناز| |

 ماشین کنار داروخانه توقف کرد. پدر امیلی از ماشین پیاده شد تا داروهای دخترش را که  تب شدیدی کرده بود بگیرد. امیلی هربار توی ماشین تنها می شد درها را از داخل قفل کند، اینطوری احساس امنیت بیشتری می کرد.اما اینبار پدرش به او گفت که ضامن قفل ها با تکرار این کار خراب می شوند و نیازی به قفل کردن نیست.  سرش را به پشتی صندلی تکیه داده بود و از پنجره او را که کت قهوه ای به تن داشت و به طرف داروخانه از او دور می شد نگاه می کرد. وقتی از نظرش ناپدید شد سرش را به طرف صندلی راننده چرخاند و چشم هایش را بست. نفهمید چقدر از زمان گذشته بود که صدای بسته شدن در و استارت خوردن ماشین را شنید. به زحمت چشمهایش را نیمه باز کرد و دست هایی مردانه با آستین های کتی قهوه ای رنگ را روی فرمان دید، و بعد دوباره چشم هایش را بست. کمی بعد سکوت عمیق داخل ماشین به نظرش عجیب آمد چرا که پدرش عادت داشت هنگام رانندگی زیر لب آهنگی را زمزمه کند. اینبار به صورت راننده نگاه کرد و به جای پدرش غریبه ای را دید که لبخندی کَریه به لب و کتی قهوه ای به تن داشت.

نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 14:33 توسط فرناز| |

در سفری که بودم به اجرای موسیقی زنده ای رفتم که به حتم هرگز طعم لذتش را فراموش نخواهم کرد. مرد جوانِ ویولون نواز گروه چنان زیبا می نوازید که مرا عاشق و شیفته نواختن خود کرد. ویولن برای او نه آلت موسیقی که به مَثَل معشوقی بود که با او عشق بازی می کرد، می نواخت و می رقصید. به حتم نواختن او زیباترین رقصی بود که یک نوازنده می توانست با ساز خود داشته باشد. و من چه دلم می خواست که ویولون او بودم. شیطنت های او و ارتباط چشمی که هنگام نواختن با مخاطبین برقرار می کرد اجرای او را جذاب تر می کرد. آنقدر محو نواختن او شده بودم که حتی نامش را نفهمیدم. از افراد آنجا شنیدم که قصد رفتن به امریکا را  دارد و من آرزو کردم که خدا کند کارش درست شود و زودتر برود تا به آنچه که واقعا توانائیش را دارد برسد.

***

سال آخر است و من اصلا حوصله دانشگاه و آدم هایش (مخصوصا آن زنک چادری که کارش گیر دادن است) را ندارم. اما امروز که سر کلاس نقد ادبی استاد الف رفتم متوجه شدم چقدر این درس  را با این استاد دوست خواهم داشت. او برایمان از جایگاه ادبیات و اوضاع چاپ یا تجدید چاپ در ایران گفت و من چقدر دلم می خواست این رشته را در جایی به غیر از اینجا می خواندم. خوب می دانم که این درس های شیرین 3 سال گذشته چطور برای ما سَمبَل شدند و ما عملا آنقدر که استحقاق این رشته است چیزی نیاموختیم. اساتید از بهترین آثار ادبیات  برایمان گذر کوتاهی  کردند تا دو ماراتونشان را به انتها برسانند و در کارنامه ترم خود 45 اثر به قول خودشان کار شده و برای ما کار نشده به ثبت برسانند .

پ.ن 1: آه که چقدر دلم می خواست فرصتی داشتم و کلاس های دفم را ادامه می دادم.

پ.ن 2: آه که چقدر دلم می خواست شبانه روز من 48 ساعت بود.

پ.ن 3: باید رفت...

 

نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 21:54 توسط فرناز| |

امشب افطاری دعوت بودیم. اصلا این مهمانی را دوست نداشتم. کمی بعد از افطار، وقتی که حسابی حوصله ام بین آدم بزرگ ها سر رفته بود و از طرفی درست در دیدرس یکی از پسرهای چشم چران فامیل - که از قرار خوانواده اش هم بسیار مشتاقند تا بنده را به عروسی پسرشان بگیرند ـ قرار داشتم، ترجیح دادم به اتاق تلویزین بروم. خوشبختانه آنجا خبری از تلویزین ایران نبود و بچه ها مشغول تماشای کارتون " فصل شکار 2" بودند و ما هم فیض بردیم بسیار، در حد قهقه!

***

در راه برگشت نمی دانم چه شد که صحبت های مادرم رسید به خاطرات دوران کودکی من. ماهی بازی را به یادآوری ام کرد و همانجا برایم اجرایش کرد و من کلی خندیدم و کیفور شدم. او از خاطرات و بازی هایمان گفت و گفت و گفت، و من دلم گرفت واشکهایم سرازیر شدند.

 

پ.ن: خوشحال بودیم که امسال دیگر اسیر سریالهای چرند ماه رمضان نشده ایم، غافل از آنکه معتاد دو سه تا از سریال های شبکه Farsi1 مخصوصا سریال سام سون شده ایم!

نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 0:16 توسط فرناز| |

                     

شبکه  Arirang  در برنامه All together یک گفتگوی خودمانی با چند زوج کره ای دارد. از یکی از خانم ها که در جواب این سوال که وقتی شوهرش خسته از سر کار برمیگردد چه می کند می گوید برای او می رقصد، می خواهند که یک دور برای جمع برقصد. متوجه می شوم که چقدر سبک زندگیشان مثل ایرانی هاست، حتی رقص نامتبهرانه آن زن جوان. با اینکه شیوه زندگیشان به نظرم خیلی سنتی می آید اما برای لحظه ای بهشان غبطه خوردم.

با خود فکر می کنم چقدر ساده می توان معمولی بود، و اما من نیستم. من و این آرزوهای بزرگم، این حال و هواهای عجیبم نمی گذارند زندگیم را بکنم. این آرزوهای دور و دست نیافتنی بر گرده هایم سنگینی می کنند.

با خود فکر می کنم که اصلا "تو چت است؟" چرا نمی توانی مثل خیلی از دخترهای جوان فقط در آرزوی همسری ایده آل و شغلی خوب باشی!(نمی گویم این آرزوهارا ندارم، چرا دارم اما آرزوهای درجه یک یا دومم نیستند)

با خود فکر می کنم چرا دل مشغولی های بزرگ زندگیت این روزها مثل خیلی های دیگر مسائل سیاسی مملکتت نیستند!

ترسم از آن است که حق آفرینش خود را ادا نکرده باشم و همچو موجودی بیهوده از زندگی رخت برکنم.

از روند زندگیم شاد نیستم...

***

ظهر ناهار نخورده بودم و سر راه به کلاس احساس ضعف کردم، یک جای دنج ماشین را پارک کردم ومشغول خوردن شیرکاکائو و کیک شکلاتی مورد علاقم شدم. داشتم ماشین هایی که از کنارم رد می شدند و کورس میگذاشتن را نگاه می کردم که یک خانم چادری با چشمهای متعجب از کنارم رد شد. تو دلم گفتم "ای بابا، تو از دل من چه خبر داری"

چند وقتی است دست و دلم به نماز و روزه نمی رود. ته مانده ایمانم نمازهای گاه و بی گاهیست که از سر بیکاری می خوانم. از ایمان دلم به همین نماز و روزه خوش بود که توشه دوران کودکی ام بود. هیچگاه کسی مرا مجبور به انجام تکالیف دینی نکرد.

درست می شود...

 

پ.ن۱:دلم تغییر می خواهد...

پ.ن۲: کسی می دونه اگه بخوام قالب وبلاگ را عوض کنم کامنت هاش و مطالب قبلیش پاک می شن یا نه؟

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 12:49 توسط فرناز| |

به تازگی در آموزشگاه زبان کیش استخدام شده ام و این اولین تجربه آموزگاری ام به کودکان است. مادر گرام بسیار در دلش قند آب می شود چراکه "از آنچه بدم می آمده، بر سرم آمده"، آن هم دوبار. یعنی شغل معلمی و هم سرو کله زدن با کودکان صد البته. از حق نگذریم بخت با من یار بوده است و کلاس خوبی به من داده شده، از طرفی شاگردهایم دخترانی آرام و باهوش هستند و از طرف دیگر آنقدر ترمشان بالا هست که صحبت کردن به انگلیسی برایم راحت باشد.

امروز برای مادرم می گفتم که چقدر بچه هایم* را دوست دارم و اینکه چقدر دلم می خواهد تا آخر تنها معلم آن ها باشم. سر کلاس تا جایی که در درکشان بگنجد و وقت اجازه دهد برایشان مطالب جالب و خارج از کتاب می گویم. خدا می داند که چقدر در دل ذوق مرگ می شوم وقتی مطلبی را خوب فرا می گیرند و در یادگیری اشتیاق نشان می دهند.

درست است که معلمی هرگز شغل مطلوب من نیست و آن منِ کمال گرایم به دنبال چیز دیگری است اما حداقل این لحظه ها تجربه های خوبی است.

* از لفظ بچه هایم به جای شاگردهایم برای اشاره دور به آنها استفاده می کنم،دلیل خاصی هم ندارد.

نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 0:11 توسط فرناز| |

این وبلاگ دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. آخر نوشتن برای من از آن کارهای مرد افکن است که امانم را بریده است.

اصلا خود کلمه است که مغلوبم کرده است، هم در بیان هم در نوشتار. انگار که لال باشم. همیشه در نوشته ها و کلام دیگران به دنبال افکار و احساسات خودم هستم و به محض شنیدن حرف های منِ درونم از زبانِ آن دیگران چشم هایم برق می زنند وذوق زده هی سرم را به علامت تایید تکان می دهم و آن منِ درون بالا و پایین می پرد و بلند بلند داد و هوار می کند که " خودش است! همین است".

این است که همیشه سه نقطه (...) عضو جدایی ناپذیرِ پایانِ نوشته هایم می باشد، یعنی بازهم نگفته هایم نگفته ماندند...

پ.ن: این روزها آنقدر اشک ریخته ام که دیگر چشمه اشکم خشک شده است. مرگ ندا آن منِ درون را در هم کوبید، اما چشم هایم اشکی نریختند.

نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت 16:16 توسط فرناز| |

 شبکه VOA داره تظاهرات تهران و کتک خوردن جوان های معترض را نشون می ده و من که تاب دیدن این صحنه ها رو ندارم، به گریه افتادم و با اینکه نفرین کردن تو مرامم نیست اما این بار نفیرینیه که نصیب خواهر و مادر این حرومزاده ها می کنم.

داره بوی نم بارون می یاد. با خودم می گم لابد آسمون می خواد این ننگ و از کشور ما بشوره. اما نه! سیل آساترین بارون ها هم این خفت را از پیشونیه ایران نمی تونه پاک کنه.

باختیم، بدجوری باختیم. حالا فریاد دل های شکستمونو به کدوم دادگاه عدالت ببریم؟

ما آریایی هستیم!!؟؟

۲۳/۳/۱۳۸۸


دارم برای سالاد گوجه خورد می کنم که یک دفعه حقیقت عین پُتک توی سرم می خورد و یاد اوضاع فعلی می افتم. یک غم سنگین روی شونه هام می شینه و نمی گذاره به کارم ادامه بدم...

۲۵/۳/۱۳۸۸


 آنکس که آن روز در باغچه حیاط خانه اش به نام علف های هرز ریحان می چید، امروز به نام خس و خاشاک جوانان را از مرز و بام این خاک پاک می چیند...

۲۷/۳/۱۳۸۸

 

 

نوشته شده در سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 21:56 توسط فرناز| |

سر کلاس  poetryداریم روی شعر preludes اثر T.S. Eliot کارمی کنیم. استاد توضیح می ده که تم شعر spiritual loneliness است. یک دفعه یاد خواب شب قبل می افتم.

تو خواب یک نفر ازم پرسید :" تا حالا شده بین یک جمع 2000 نفری باشی و احساس تنهایی کنی؟"

 جواب دادم: " آره... "     


 

نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت 15:36 توسط فرناز| |

تلفن زنگ می زنه...

 

- بله, بفرمایین؟

- سلام , منزل آقای .. ؟

- سلام , بله

- مادرتون هستن؟

- نخیر , شما؟

- من برای دخترشون تماس گرفتم ؛ کی می یان؟

- ظهر بر می گردن.

- شما دختر خانمشون هستین؟

- بله

- من برای پسرم مزاحم شدم, چند تا سوال داشتم, حالا که مادرتون نیستن می تونم از خود شما بپرسم؟

- خواهش می کنم , بفرمایین.

- ...

 

- یه سوال دیگه هم داشتم , شما قدتون چقده؟ منظورم اینه که قدتون بلنده یا کوتاه؟

- قدم بلند نیست.

- یعنی به 160 می رسین؟

- ...

- گفتین مامانتون کی برمیگردن؟

...

 

 

ما نفهمیدیم این خانوم واسه پسرش دنبال دختر می گشت یا کراوات !!! دیدین که موقع انتخاب کراوات فاکتورایی مثل قد و تیپ و رنگ پوست و رنگ پیراهن و کت شلوارو... چقر مهمه؟؟

چرا اکثر آدما موقع انتخاب , قبل از اینکه افکار و احساسات و اعتقادات و ... طرف براشون مهم باشه بیشتر کنجکاو قد و وزن و تیپ و قیافش هستن؟؟!!

تلفن که تموم شد یاد کتاب شازده کوچولو افتادم.اونجا که نویسنده اعتراف می کنه که

( آدم بزرگ ها ارقام را دوست دارند. وقتی با ایشان از دوست تازه ای صحبت می کنید هیچوقت از شما راجع به آنچه اصل است نمی پرسند. هیچوقت به شما نمی گویند که مثلاً آهنگ صدای او چطور است؟ چه بازیهایی را بیشتر دوست دارد؟ آیا پروانه جمع می کند؟ بلکه از شما می پرسند: " چند سال دارد؟ چند برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر درآمد دارد؟" و تنها در آن وقت است که خیال می کنند او را می شناسند. اگر شما به آدم بزرگ ها بگویید: "من خانه زیبایی دیدم پشت بامش کبوتران ... " نمی توانند آن خانه را در نظر مجسم کنند. باید به ایشان گفت:"یک خانه صد هزار فرانکی دیدم!" آن وقت به بانگ بلند خواهند گفت: به به! چه خانه قشنگی! )

 

از دنیای آدم بزرگا می ترسم. اصلاً دلم نمی خواد باورکنم که دارم بزرگ می شم. دلم نمی خواد باور کنم که داره کم کم 21 سالم می شه. دلم نمی خواد... دلم...دلم...دلم...

هرچند می دونم که منم خیلی وقتا عین آدم بزرگا می شم, انگار که مجبوری و چاره ای جز آدم بزرگ بودن نداری.

فقط به قول حافظ

دردم از یار است و درمان نیز هم                            دل فدای او شد و جان نیز هم

 یا به قول مولانا

هر کسی از ظن خود شد یار من                              از درون من نجست اسرار من

 

نوشته شده در جمعه 21 فروردین1388ساعت 15:0 توسط فرناز| |


Design By : Night Skin