هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش بازجوید روزگار وصل خویش
دیروز مراسم تدفین بچه ها در حرم رضا برگزار شد.
نتونستم دیشب راجع به این مراسم چیزی بنویسم چون به شدت حال روحیم بد بود.
صبح ساعت 8:30 همه در مهدیه واقع در خیابون تهران جمع شدند و با جنازه ها و خوانواده های دلشکسته و بی حالشون پیاده به سمت حرم راه افتادند. جمعیتی که اونجا بود تن آدم ومی لرزوند و بیشتر از اون ناله های پدر مادرها....
تقریباَ می شه گفت سرتا سر عرض خیابون توسط جمعیت قُرُق شده بود و این منو یاد روزهای تاسوعا و عاشورا در همون حوالی می انداخت.
وقتی برای دفن جنازه ها وارد صحن جمهوری که جای زیرزمین مانندی بود شدیم، از سیل جمعیت و گرفتگی هوا و همچنین صدای شیون و ناله ها نفس کشیدن سخت می نمود.
مراسم تقریباَ تا ساعت 3 طول کشید.و آخرین جنازه، تن غریب علی طالب پور بود که منتظر بودند تا مادرش و برادرش از شهر دیگه(گویا تهران ؟؟) برسند و دفنش کنند.تا اون موقع اکثر جمعیت رفته بودند و تنها عده ی کمی که بیشترشون بچه های دانشگاه خیام بودند موندند.حضورشون در کنار جنازه علی و پدرش چقدر دلگرم کننده بود.
با وجود خستگی و گشنگی همه بر بالین تابوت موندند و دعا خوندند و برای امام حسین سینه زدند و مرهمی برای پدر تنهاش شدند کار دعا خوندن رو چند تا از بچه ها به عهده گرفتن که یکیشون همونطور که در عکس می بینید از بچه های نازنین کلاس ما بود و به حق که چه زیبا و عاشقانه می خوندند.(در جلوی عکس آقایی که سر خلوتی دارند پدر علی طالب پور هستند)
با خودم فکر می کردم کجان کسایی که مشهدی ها رومتهم می کنن که ما مهمان نواز و غریب نواز نیستیم،تا بیان ببینن که جوونای مشهدی چطور حق معرفت و به جا آوردند ...
و در این بین حضور تعدادی از اساتید دانشگاه نیز جای دلگرمی داشت.
اما بشنوید از خوانواده ی این علی آقا که انگاری یه جورایی با بقیه خیلی متفاوت بودند.در چهرشون یک آرامش ایمان گونه ای بود که آدم و از خودش شرمنده می کرد.مادر علی بعد از قرار دادن جنازه در قبر با پسر از دست رفتش شروع به صحبت کرد و چه ها که نگفت و دل ها که نسوزاند.همه از دختر و پسر چنان از خود بی خود شده بودیم و گریه می کردیم که بی سابقه بود،گریه نبود ،زجه بود.
این مادر با ایمان که مرتب خونه جدید و به پسرش تبریک می گفت، کجا و ما کجا؟؟
آتش است این بانگ نای و نیست باد هرکه این آتش ندارد، نیست باد
و من موقع وداع روی زمین نشسته بودم و زار می زدم و مرتب در دل می گفتم "ما کجاییم؟

ادامه مطلب
لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 0:19 توسط : فرناز







سار از بهشت مي خواند و لكنت مي كرد

بچه كه بودم مردي رو دوست داشتم كه تنها موقع مرگش شناختمش.