به تازگی فیلم Tess of the D'urbervilles که خلاصه اش را سر کلاس رمان خوانده ایم دیدم. و بعد از آن فیلم دختری به نام تندر، و بعد فیلم گبه. آنچه که ذهنم را بر می آشفد سرنوشت محتوم زنانیست که به دست مردان به سیاهی رقم می خورد. تس که به خاطر احساس تکلیف نسبت به خانواده باکرگی و در آخر عشق و زندگی اش را از دست می دهد، تندر که به خاطر عشق پدر تن به پسر شدن و پسر ماندن می دهد و در نهایت معشوقش را از دست می دهد، گبه که سر در برابر غرور پدر فرو می آورد و ازدواج خود را به تعویق می اندازد... اگر تا قبل از آن، این را صرفا به ناف ایران و ایرانیان می بستم، اکنون با دیدن فیلم Tess کمی دلم آرام می گیرد که قربانی دادن به خاطر مردان متعلق به همه جا می باشد. یاد کتاب جنس ضعیف نوشته اوریانا فالاچی می افتم که پای زنانِ نمی دانم چین بوده اند یا ژاپن را برای زیبایی از همان کودکی طوری می بسته اند که هرگز رشد نکند و چه بهتر می بوده است اگر انگشت های پایشان هم می افتاده است. حرف من بحث فمینیسم و حقوق زنان و چه و چه نیست. البته نه تمام آن. صحبتم فردیتیست (Individuality) که به فنا می رود. فردیتی که من بیش، از برای هر کس می پسندم و به ندرت در اطرافیانم می یابمش. و اصلا شاید به همین دلیل است که از تماشا کردن انسانها وقتی که هواسشان نیست بسیار لذت می برم. لفظ سرگرمی را برای آن نمی پسندم اما اینکار خوب می تواند ساعت ها مرا به خود مشغول کند و من هیچ خسته نشوم. انسان ها وقتی هواسشان نیست به خودشان شبیه ترند. و تماشای این "خودٍ" افراد تجربه نابی است برایم. به بحث فمینیسم که برسیم تنها این شعر شاملو ارضایم می کند. دختران انتظار، مجموعه هوای تازه، احمد شاملو پ.ن: اگر چه هرگز نتوانسته ام با "شعر" ارتباط برقرار کنم اما این شعر شامبو سخت در جانم نفوذ می کند، مخصوصا قسمت های رنگی! به هنگام خواندن این شعر خودم را جای مردی می گذارم که زیبایی جسم و روح زن را می فهمد و تحسین می کند. زیبایی که حتی برای من هم ستودنیست. بی ربط نوشت: از وقتی قالب را عوض کردم مطالب قسمت Specifics مهمان زورکی وبلاگم بوده اند. کسی می دونه چطور می شه از دستشون خلاص شم؟ تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ... پ.ن: ها قرار بود بنده 12 بهمن بیایم که خوب هم خوشبختانه و هم بدبختانه زودتر سر و کله مان هویدا گشت. خوشبختانه از آن جهت که دلمان بسیار برای وبلاگ نوشت های دوستان تنگیده بود، بدبختانه برای آنکه قرار بود 9 ژانویه برای امتحان آیلتس ثبت نام کنم و مرغ از قفس پرید و من خاک بر سر شدم و مرغ 6 فوریه هم پرید نیز، حالا من مانده ام و حوضم و دست به دعا شده ام که خدا کند همان 6 فوریه کنسلی بدهد و من بتوانم ثبت نام کنم. شما نیز مارا در دعاهایتان یاری کند، چرا که اگر دل آقای آیلتس به حال ما نسوزد لاجرم یک جای دیگر ما بسیار خواهد سوخت! مدتی بود که هر از گاهی در مواقع بیکاری مسئله ای فکرم را قلقلک می داد. سعی می کردم به یاد بیاورم اولین باری که یک جنس مخالف نظرم را جلب کرد کی بود، که یاد امید افتادم. متوجه شدم پاک از او که اولین عشق زندگی ام (!) بوده یادم رفته بود. هان! خوب یادم است پسرکی لاغر، سفید و در کل زیبا روی بود و البته کمی هم از من کوتاه تر. موهایش مدل "جک" بود، همان موقع که تب تایتانیک همه جا را گرفته بود. بگذار ببینم، چند سالم بود؟ اول راهنمایی بودم. و او یکسال از من کوچکتر. عشقم! یکطرفه بود. بعد "عشق یکطرفه" خودش را در ذهنم جای می دهد. سعی می کنم حساب کنم چند بار در زندگی ام دچارش شده ام. اگر اشتباه نکنم 7 بار بوده است. 7 بار عشق یکطرفه و همراه با شکست. این که می گویم شکست یعنی لحظه ای که مطمئن می شدم این حس یکطرفه است و باید بیخیال طرف می شدم. برای هیچکدامشان به کسی التماس نکردم. حتی باید بگویم اصلا تلاشی در فهماندن این مسئله به این طرفان مقابل نکردم، مگر در چند مورد که خوب نقشم را بازی نکردم و لو رفتم. همین یکطرفه بودنشان و البته همراه با شکستشان نگرانم می کند. کمی بیشتر فکر می کنم، 3 نفر اول مربوط به دوران کودکی و نوجوانی ام هستند. با آن ها کاری ندارم. به 4 نفر بعد فکر می کنم. در پس علاقه من به این 4 نفر علاوه بر احساس منطق های قوی قرار داشت. آنچه که باعث جذب من به طرف آن ها می شد این بوده است که من با افکار، احساسات، تمایلات، عقاید و حال و هوایشان کما بیش آشنایی پیدا می کردم و آن ها را نزدیک به مال خودم می یافتم. در واقع من آن ها را خوب می دیدم، حتی در یکی دو نفر بهتر از خودشان.و همین باعث می شد به این فکر کنم که آن ها می توانسته اند همراه خوبی برایم باشند. بالعکس اکثر مواقع آدم های به درد نخور یا بقول انگلیسی زبان ها shallow به سراغ من می آمده اند که هیچ سِنخیتی با روحیه و افکار من نداشتند و اصلا خودشان هم نمی دانستند از یک رابطه چه می خواهند و اصلا چرا من؟! با این اوصاف به من حق بدهید که نگران شوم و حتی گاهی به خودم هم شک کنم. و به فکر فرو بروم که جریان از چه قرار است؟ چه چیز باعث جذب آنهایی که نمی خواهم و دفع آنهایی که می خواهم می شود؟ *** در همان جلسه discussion در دانشگاه که یلدا اشاره کرد و موضوعش discussion بود من از پسر ها پرسیدم نظرشان چیست اگر دختری قدم جلو بگذارد و تقاضای دوستی کند. و بر خلاف انتظار من همه شان از این مسئله استقبال کردند و حتی شجاعت اینگونه دختری را تحسین کردند. راستش اصلا انتظار شنیدن این پاسخ را نداشتم. از شما می پرسم، شما چه فکر می کنید؟ پ.ن۱: درگیر مسئله ای هستم و حداکثر تا 12 بهمن ماه فرصت سر خاراندن هم نخواهم داشت. ممکن است کارم زودتر تمام شود. اگر یک روز زحماتم نتیجه داد خبر خوشش را به شما خواهم داد. ممکن است در این مدت نتوانم مثل همیشه آپ کنم یا به وبلاگ هایتان سر بزنم. و مطمئن هستم دلم برای نظرها و نوشته های یلدا،آرزو، پل رومی، عباس، دگم،محسن(ابهام مطلق)، بکتاش، هیولای گشاد و امیر( یا همان عینک دودی که خیلی وقت است ناپدید شده) بسیار تنگ خواهد شد. پ.ن۱: دوستان برای باز کردن این لینک حتما خودتان را مجهز به اینترنت ADSL و فیل.ت.ر شک.ن کنید. پ.ن۲:اگر آن را از دست بدهید نصف عمرتان بر فناست! پ.ن۳: چی؟ فیل.تر شک.ن نداری؟ واقعا اسم خودتو می ذاری ایرانی؟ پاشو برو کافی نت بهت یکی بدن! به سر کلاس که می روم استاد آمده است.جمعیت زیاد است و من به آخر کلاس می روم.قرار نیست به درس گوش بدم. به انجام کارهای عقب مانده ام می پردازم و کمی مطالعه می کنم. اما این لعنتی های وراج صدایشان تا سقف کلاس رفته است و استاد ابله اصلا متوجه شلوغی این عقب نمی شود. ظاهرا آن جلو ها دو تا بچه ننر مشغول بحث کردن هستند و من فقط لبخند گشاده استاد را از این عقب می بینم که با لذت محو بحثشان شده. سعی می کنم بفهمم صحبت بر سر چیست! پسرک گیر داده که ما اختیار نداریم چرا که شب قدر کل سرنوشت 1 ساله مارا می نویسند و چراهای دیگر. دختری چادری هم سعی می کند او را قانع کند که اینگونه نیست... شلوغی به حدی زیاد شده که دوستان به راحتی تلفن صحبت می کنند و من اصلا نمی توانم تمرکز کنم. دخترک کنار دستی من آنقدر هیجان زده است و وول می خورد که چند بار یا دست مرا خط می زند یا خودکارم را می اندازد. آخر کلاس برای اینکه مطمئن بشوم که این استاد واقعا ابله است یا خود را به ابلهی زده تا بچه ها را شناسایی کند، با آن قیافه و زلف های روی پیشانی ام نزد او می روم و خیلی جدی به شلوغی کلاس اشاره می کنم و اینکه نتوانستم خوب متوجه صحبت های ایشان بشوم. و آنجا بود که فهمیدم کلا طرف تعطیل می باشد. امتحانش هم به این قرار است که 60 سوال چهار گزینه ای می دهد بخوانیم و از بین آنها 20 تا را برای امتحان انتخاب می کند. خلاصه اینکه دوستان خیامی اگر خواستید تفسیر بردارید به من بگویید تا فامیل استاد مربوطه را بهتان بدهم و خِلاص... *** داییم شب Onمی شه و با هم چت می کنیم. می دانم که معلم فرانسه یکی از همکلاسی های دانشگاه است. راجع به او صحبت می کند. می گوید خیلی دختر خوبی است. من اما، دلم گرفته است و می خواهم با یکی درد دل کنم. سعی می کنم مسیر صحبت را به دل خودم منتهی کنم اما او گیر داده است به دختر مربوطه و هی از او می پرسد و می گوید. عصبی شده ام، بهش می گویم:" چیه؟ عاشقش شده ای؟" می خندد و می گوید نه، فقط دختر خوبی است. بعد ادامه می دهد: Khoob harf mizanad Khooob mifahmad Khoooob mikhanad و هر بار که کلمه Khoobرا تایپ می کند یک Oبه Oهایش اضافه می شود. آخر هم می گوید بی خیال. و واقعا بی خیال می شود. می دانم در زندگی اش کسی هست، و بعد به خودم لعنت می فرستم که "او" یی در زندگی ندارم. * "او" برگرفته از وبلاگ یلدا می باشد. *** سال آخر است و من اصلا حوصله دانشگاه و آدم هایش (مخصوصا آن زنک چادری که کارش گیر دادن است) را ندارم. اما امروز که سر کلاس نقد ادبی استاد الف رفتم متوجه شدم چقدر این درس را با این استاد دوست خواهم داشت. او برایمان از جایگاه ادبیات و اوضاع چاپ یا تجدید چاپ در ایران گفت و من چقدر دلم می خواست این رشته را در جایی به غیر از اینجا می خواندم. خوب می دانم که این درس های شیرین 3 سال گذشته چطور برای ما سَمبَل شدند و ما عملا آنقدر که استحقاق این رشته است چیزی نیاموختیم. اساتید از بهترین آثار ادبیات برایمان گذر کوتاهی کردند تا دو ماراتونشان را به انتها برسانند و در کارنامه ترم خود 45 اثر به قول خودشان کار شده و برای ما کار نشده به ثبت برسانند . پ.ن 1: آه که چقدر دلم می خواست فرصتی داشتم و کلاس های دفم را ادامه می دادم. پ.ن 2: آه که چقدر دلم می خواست شبانه روز من 48 ساعت بود. پ.ن 3: باید رفت... *** در راه برگشت نمی دانم چه شد که صحبت های مادرم رسید به خاطرات دوران کودکی من. ماهی بازی را به یادآوری ام کرد و همانجا برایم اجرایش کرد و من کلی خندیدم و کیفور شدم. او از خاطرات و بازی هایمان گفت و گفت و گفت، و من دلم گرفت واشکهایم سرازیر شدند. پ.ن: خوشحال بودیم که امسال دیگر اسیر سریالهای چرند ماه رمضان نشده ایم، غافل از آنکه معتاد دو سه تا از سریال های شبکه Farsi1 مخصوصا سریال سام سون شده ایم! شبکه Arirang در برنامه All together یک گفتگوی خودمانی با چند زوج کره ای دارد. از یکی از خانم ها که در جواب این سوال که وقتی شوهرش خسته از سر کار برمیگردد چه می کند می گوید برای او می رقصد، می خواهند که یک دور برای جمع برقصد. متوجه می شوم که چقدر سبک زندگیشان مثل ایرانی هاست، حتی رقص نامتبهرانه آن زن جوان. با اینکه شیوه زندگیشان به نظرم خیلی سنتی می آید اما برای لحظه ای بهشان غبطه خوردم. با خود فکر می کنم چقدر ساده می توان معمولی بود، و اما من نیستم. من و این آرزوهای بزرگم، این حال و هواهای عجیبم نمی گذارند زندگیم را بکنم. این آرزوهای دور و دست نیافتنی بر گرده هایم سنگینی می کنند. با خود فکر می کنم که اصلا "تو چت است؟" چرا نمی توانی مثل خیلی از دخترهای جوان فقط در آرزوی همسری ایده آل و شغلی خوب باشی!(نمی گویم این آرزوهارا ندارم، چرا دارم اما آرزوهای درجه یک یا دومم نیستند) با خود فکر می کنم چرا دل مشغولی های بزرگ زندگیت این روزها مثل خیلی های دیگر مسائل سیاسی مملکتت نیستند! ترسم از آن است که حق آفرینش خود را ادا نکرده باشم و همچو موجودی بیهوده از زندگی رخت برکنم. از روند زندگیم شاد نیستم... *** ظهر ناهار نخورده بودم و سر راه به کلاس احساس ضعف کردم، یک جای دنج ماشین را پارک کردم ومشغول خوردن شیرکاکائو و کیک شکلاتی مورد علاقم شدم. داشتم ماشین هایی که از کنارم رد می شدند و کورس میگذاشتن را نگاه می کردم که یک خانم چادری با چشمهای متعجب از کنارم رد شد. تو دلم گفتم "ای بابا، تو از دل من چه خبر داری" چند وقتی است دست و دلم به نماز و روزه نمی رود. ته مانده ایمانم نمازهای گاه و بی گاهیست که از سر بیکاری می خوانم. از ایمان دلم به همین نماز و روزه خوش بود که توشه دوران کودکی ام بود. هیچگاه کسی مرا مجبور به انجام تکالیف دینی نکرد. درست می شود... پ.ن۱:دلم تغییر می خواهد... پ.ن۲: کسی می دونه اگه بخوام قالب وبلاگ را عوض کنم کامنت هاش و مطالب قبلیش پاک می شن یا نه؟ امروز برای مادرم می گفتم که چقدر بچه هایم* را دوست دارم و اینکه چقدر دلم می خواهد تا آخر تنها معلم آن ها باشم. سر کلاس تا جایی که در درکشان بگنجد و وقت اجازه دهد برایشان مطالب جالب و خارج از کتاب می گویم. خدا می داند که چقدر در دل ذوق مرگ می شوم وقتی مطلبی را خوب فرا می گیرند و در یادگیری اشتیاق نشان می دهند. درست است که معلمی هرگز شغل مطلوب من نیست و آن منِ کمال گرایم به دنبال چیز دیگری است اما حداقل این لحظه ها تجربه های خوبی است. * از لفظ بچه هایم به جای شاگردهایم برای اشاره دور به آنها استفاده می کنم،دلیل خاصی هم ندارد.
![]()

| Design By : Night Skin |


