تبليغاتX
در حوالی هیچ
در حوالی هیچ
پنجره ام به تهی باز شد و من ویران شدم...
پنجشنبه 1 فروردین1387


هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش                       بازجوید روزگار وصل خویش

دیروز مراسم تدفین بچه ها در حرم رضا برگزار شد.
نتونستم دیشب راجع به این مراسم چیزی بنویسم چون به شدت حال روحیم بد بود.
صبح ساعت 8:30 همه در مهدیه واقع در خیابون تهران جمع شدند و با جنازه ها و خوانواده های دلشکسته و بی حالشون پیاده به سمت حرم راه افتادند. جمعیتی که اونجا بود تن آدم ومی لرزوند و بیشتر از اون ناله های پدر مادرها....
تقریباَ می شه گفت سرتا سر عرض خیابون توسط جمعیت قُرُق شده بود و این منو یاد روزهای تاسوعا و عاشورا در همون حوالی می انداخت.

وقتی برای دفن جنازه ها وارد صحن جمهوری که جای زیرزمین مانندی بود شدیم، از سیل جمعیت و گرفتگی هوا و همچنین صدای شیون و ناله ها نفس کشیدن سخت می نمود.

مراسم تقریباَ تا ساعت 3 طول کشید.و آخرین جنازه، تن غریب علی طالب پور بود که منتظر بودند تا مادرش و برادرش از شهر دیگه(گویا تهران ؟؟) برسند و دفنش کنند.تا اون موقع اکثر جمعیت رفته بودند و تنها عده ی کمی که بیشترشون بچه های دانشگاه خیام بودند موندند.حضورشون در کنار جنازه علی و پدرش چقدر دلگرم کننده بود.

با وجود خستگی و گشنگی همه بر بالین تابوت موندند و دعا خوندند و برای امام حسین سینه زدند و مرهمی برای پدر تنهاش شدند کار دعا خوندن رو چند تا از بچه ها به عهده گرفتن که یکیشون همونطور که در عکس می بینید از بچه های نازنین کلاس ما بود و به حق که چه زیبا و عاشقانه می خوندند.(در جلوی عکس آقایی که سر خلوتی دارند پدر علی طالب پور هستند)

با خودم فکر می کردم کجان کسایی که مشهدی ها رومتهم می کنن که ما مهمان نواز و غریب نواز نیستیم،تا بیان ببینن که جوونای مشهدی چطور حق معرفت و به جا آوردند ...

و در این بین حضور تعدادی از اساتید دانشگاه نیز جای دلگرمی داشت.

اما بشنوید از خوانواده ی این علی آقا که انگاری یه جورایی با بقیه خیلی متفاوت بودند.در چهرشون یک آرامش ایمان گونه ای بود که آدم و از خودش شرمنده می کرد.مادر علی بعد از قرار دادن جنازه در قبر با پسر از دست رفتش شروع به صحبت کرد و چه ها که نگفت و دل ها که نسوزاند.همه از دختر و پسر چنان از خود بی خود شده بودیم و گریه می کردیم که بی سابقه بود،گریه نبود ،زجه بود.

 این مادر با ایمان که مرتب خونه جدید و به پسرش تبریک می گفت، کجا و ما کجا؟؟

آتش است این بانگ نای و نیست باد                     هرکه این آتش ندارد، نیست باد

و من موقع وداع روی زمین نشسته بودم و زار می زدم و مرتب در دل می گفتم "ما کجاییم؟

                                


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 0:19 توسط : فرناز
سه شنبه 28 اسفند1386


و رفت تا لب هیچ، و پشت حوصله نورها دراز کشید، و هیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم

به سوگ خاکستر دوستانی می رویم که خود به سوگ خاکستر شهدا می رفتند...

حادثه تصادف 22 تن از بچه های دانشگاه ما با تانکر بنزین همه رو تکون داده، هیچکس حال خوشی نداره.

همه ی بچه ها شکه شدن! اصلاَ باورمون نمیشه کسایی که تا همین چند روز پیش زنده بودن، همه با هم بچه های یک دانشگاه بودیم، سر کلاس هایی درس می خوندن که ما درس می خوندیم، در محوطه ای قدم می زدند که ما می زدیم و .... حالا دیگه نیستند!!؟؟؟

تصور اینکه موقع سوختن به چی فکرمی کردند و چه حالی داشتند، اینکه الآن خوانواده هاشون چی می کشند دیوونم می کنه.خوانواده هایی که حتی نتونستند با خاکستر بچه هاشون وداع کنند چرا که وقتی امروز صبح می رند تا اجساد و تحویل بگیرند بهشون اعلام می شه که 16 تا از بچه هایی که شناسایی شدند دیشب بدون اطلاع اون ها به خاک سپرده شدند و الباقی خوانواده ها هم باید آزمایش بدند تا اجساد جگر گوشه هاشون شناسایی بشن.

بچه ها می گفتند امروز صحرای محشر و به چشم در دانشگاه دیدند،خوانواده هایی که اونجا زجّه می زدند و بچه هاشونو از مسئولین می خواستند...

امروز از صبح یک خط در میون گریه می کنم، نمی دونم این وسط من چمه ؟؟ اگر چه اسامی کشته شده ها رو نمی شناختم ولی شاید به قیافه بشناسمشون. به هر حال تنها من نیستم که اینطوری شدم، این حال اکثریت بچه های دانشگاهه. در یه همچین لحظه ای انگار همه به هم نزدیک شدیم ،حتی اون هایی که همو نمی شناسن.

انگاراصلاَ بچه های دانشگاه خیام یک هیچ واحد شدن ...

اینم آدرس وبلاگ یکی از بچه های دانشگاه که امروز شاهد اتفاقات در پزشک قانونی و دانشگاه بوده...

http://www.khayamiha.blogfa.com/


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 0:56 توسط : فرناز
دوشنبه 29 بهمن1386
قطاری به مقصد خدا

قطاری که به مقصد خدا می رفت، لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد.و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما

خداست.کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنج و عشق توأمان بخواهد؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟

قرن ها گذشت اما از بی شمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند.

از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود. در هر ایستگاه که قطار می ایستاد کسی کم می شد. قطار می گذشت و سبک می شد. زیرا سبکی قانون خدا بود.

قطاری که به مقصد خدا می رفت، به ایستگاه بهشت رسید. پیامبر گفت: اینجا بهشت است. مسافران بهشتی پیاده

شوند، اما اینجا ایستگاه آخرین نیست.

مشافرانی که پیاده شدند، بهشتی شدند.اما اندکی، باز هم ماندند،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا

رو به مسافرانش کرد و گفت: درود بر شما، راز من همین بود. آنکه مرا می خواهد، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد.

و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید، دیگر نه قطاری بود و نه مسافری و نه پیامبری.


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 22:26 توسط : فرناز
چهارشنبه 17 بهمن1386
معجزه 1 (نور بازیگوش)

کودک نجوا کرد:خدایا با من صحبت کن و یک چکاوک درچمنزار آواز خواند٬ ولی کودک نشنید

پس کودک فریاد زد:خدایا با من صحبت کن!و آذرخش در آسمان غرید٬ ولی کودک متوجه نشد

کودک فریاد زد :خدایا یک معجزه به من نشان بده و یک زندگی متولد شد٬ ولی کودک نفهمید 

کودک در نا امیدی گریه کرد و گفت: خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم،پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد ولی کودک بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد...

 

 

داستانی که خوندید صرفاً یه قصه گوگولی مگولی نبود بلکه عین حقیقت اطرافمونه.من براتون عکس هایی و می ذارم که خودم در طول تابستان و پائیز در سفرهای یکروزمون به طبیعت اطراف مشهد گرفتم، تا ببینید که اطراف ما پر معجزه است.

من نور و دیدم که با خدا عشق بازی می کرد،ابر و دیدم که با خدا دست وپنجه نرم می کرد،موریانه رو دیدم که خدا رو ستایش می کرد...

و با دیدن هر کدوم از این صحنه ها تمام وجودم می لرزید،از پای در می یومدم و حس می کردم نه روح من،که روح تمام کائنات به سجده حق افتاده.

امیدوارم شما هم با دیدن این عکس ها به همون استحاله روح برسید.

پس چشم دل را بگشا...

 

 

 

عکسی که می بینید مال ییلاقات دهبار در اطراف مشهده که حدود یک ساعت و ربع راهه تا اونجا.

از اونجایی که هر کس این عکسو دیده فکر کرده اون چیز سفید رنگ گوشه سمت چپ عکس آبشاره باید بگم که اون اشعه نوره که دوربین تونسته ثبتش کنه ولی با چشم معمولی دیده نمی شد و من وقتی شب رسیدیم خونه متوجهش شدم!

 

 

                                                                              

                                          ادامه دارد...

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 20:25 توسط : فرناز
سه شنبه 2 بهمن1386
سار ٍ خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه می گفت:می آيد ‚ من تنها گوشی هستم که غصه هايش را می شنود و يگانه قلبی ام که دردهايش را در خود نگاه می دارد و سرانجام روزی گنجشک بر شاخه ای از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لبهايش دوختند. گنجشک هيچ نگفت. و خدا لب به سخن گشود. با من بگو از آن چه سنگينی سينه ی توست. گنجشک گفت: لانه ی محقری داشتم. آرامگاه خستگيهايم بود و سر پناه بی کسی ام.تو همان را هم از من گرفتی. اين طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم؟ کجای مملکت تو را گرفته بود؟ و سنگينی بغض راه گلويش را بست و سکوت کرد. سکوتی در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمين مار پرگشودی. گنجشک خيره در خدايی خدا مانده بود. خدا گفت : و چه بسيار بلاها که بواسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزی درونش فرو ريخت و های های گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 19:1 توسط : فرناز
دوشنبه 24 دی1386


داشتم تو وبلاگ دو نفر که همین الآن با وبشون از طریق وب استاد مهربونم "آقای سنجرانی" آشنا شدم می گشتم که یهو دلم هوای اینجارو کرد...

گفتم یه دستی به سروروش بکشم...

معلوم نیست تا کی دوام بیارم.نیومدم واسه همیشه با یه پیام "زندگی جدید ـ شروع دوباره..." یا از این حرفها...

حضورم موقتیه.یه بهونه کافیه تا باز برم...(راسته که همه بهم میگن لوسم؟!!! )

مدتیه بدجوری بی تابم.همش به خودم می لولم.نمی دونم چمه؟!!!

از اینها که بگذریم می رسیم به کامنتی که توی وبلاگ " Monsieur Sanjarani "دیدم و ته دلمو قلقلک داد و منو به وبلاگ نویسندش کشوند...(انگار چیزی تهِ تهِ وجودم این جملاتو فریاد می زد)

دوست جدیدم اسمتو هنوز نمی دونم ولی با اجازت این نوشتتو اینجا کپی پیست می کنم بعد که اسمتو گفتی پایینش درج می کنم

 

"سلام ! . . . من همون مجهوله ام ... نه شایدم خودش نباشم ... خب من یکی هستم دیگه ... اصلا الآن مهم اینه که هستم ... ! اصلا واقعا هستم ؟؟؟ آره ؟ نکنه یه وقت نباشم .. اگه اینی که داره مینویسه خودم نباشم چی ؟ اگه خودم باشم چی ؟ اگه قبلا بودم و حالا نیستم چی ؟ اگه قبلا نبودم و حالا هستم چی ؟ اگه قبلا بودم و حالا نیستم و در آیند بخوام باشم چی ؟ اصلا اگه آینده خودم نباشم چی ؟ اصلا مگه من از اولشم بودم ؟ اصلا از اولش مگه من نبودم ؟ اصلا .......... .... ! "

نویسنده:یه دونه برف که هواسش نبود افتاد پائین !

 

 

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 21:12 توسط : فرناز
چهارشنبه 1 فروردین1386
عیدی 1386

                           

 

                                             

                    

 

                                            ...

 

                                        


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 23:51 توسط : فرناز
سه شنبه 23 آبان1385


در فراق او كه يادش با من بود گريستم

و به ياد آوردم زماني را كه كودك مستانه به سوي من مي دويد

و اكنون زمان مستانه دويدن به سوي معبود است

او رفت تا عشق را در آغوش حق تجربه كند

و آوازي سر دهد از روي سرور

ديروز گذشت

و او فردايي با سعادت را نه در بهشت جاويد كه در نزد خداي جاويد خواهد گذراند

باشد تا زمزمه ي آوازش را با قلب خود بشنويم

 

 

احسان كوچولواز بين ما رفت وفقط مُشتي خاطره به جا گذاشت.نازنيني كه در اوج درد اونقدر صبور بود كه صداش در نمي يومد.

ناله هاي مادرش هنوز توي گوشم صدا مي كنه:

گل مادر!زود بود بري...عزيز مادر!چقدر صبور بودي...

با شنيدن اين جمله ها دلم آتيش مي گرفت.

انگار همين ديروز بود كه احسان كوچولوي 3 ساله از دور به سمت من مي دويد و من و محكم بغل مي كرد و مي بوسيد،و من...

و من از شدت خنده روي زمين مي افتادم و اونوقت همه ي آدم بزرگ ها با ديدن اين منظره كلي مي خنديدند و اونو به محكم تر گرفتن من تشويق مي كردند.

 احسان خوشگل من در سن 12 سالگي رفت وهيچوقت اين فرصت پيش نيومد تا بهش بگم چقدر دوسش دارم و هنوز اون خاطره ها رو فراموش نكردم .

 

                                                                          خدای جاوید مبارکت باد!

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 21:53 توسط : فرناز
پنجشنبه 20 مهر1385


سار از بهشت مي خواند و لكنت مي كرد

در ميان دوستان احساس غربت مي كرد

راز پنهان در سينه را ناگفته فرياد مي كرد

يار نابينا قلبِ ناچيزش را انكارمي كرد

وسوسه در اين هياهو بيداد مي كرد

بال بي جان ِپرنده غوغا مي كرد

پرده هاي دستگاه روحش را ناز مي كرد

بر بلنداي درخت از گذشته ياد مي كرد

روح ِ سار اينگونه آرزو مي كرد:

كاش فراموشي ها نبود

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 2:15 توسط : فرناز
دوشنبه 20 شهریور1385
فرشته و شاعر

شاعر وفرشته ای باهم دوست شدند فرشته پری به شاعر دادو شاعرشعری به فرشته .
شاعر پر فرشته را لای دفترش گذاشت وشعرهایش بوی اسمان گرفت وفرشته شعر شاعر را زمزمه کردودهانش مزه
عشق گرفت.
خدا گفت:دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هردوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی اسمان را بشنود
زمین برایش کوچک است وفرشته ای که مزه
عشق را بچشد اسمان برایش تنگ....
پر فرشته دست شاعر را گرفت تا راههای اسمان را نشانش بدهد و شاعر بال فرشته را گرفت تا کوچه پس کوچه های زمین را نشانش بدهد شب که هر دو به خانه برگشتند
روی بال فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر...


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 17:2 توسط : فرناز
سه شنبه 24 مرداد1385
نی لبک

من،تو آلونك تنهايي

پشت ديوار گريه ها

نشسته ام بي صدا

مي خونم از روز سپيد

با بارش ابر سياه

به اميد نواي ني

اون ني اي كه فقط شب ها

توي خيال طنين داره             

هق هق گريه هاي من

لالايي شب هام شده

بي تابيه آروم من

انديشه ي روزهام شده 

شب ها تو عمق خواب ناز

در آغوش فرشته ها

عطر خدا رو مي شنوم

صبح با خيال ني لبك

از آغوش فرشته ها جدا مي شم

كاشكي بياد شبان رؤياهاي من

تا كه سحر با ني اون

از خواب ناز بيداربشم


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 19:43 توسط : فرناز
شنبه 14 مرداد1385
زنده یاد پناهی

بچه كه بودم مردي رو دوست داشتم كه تنها موقع مرگش شناختمش.

حسين پناهي كسي كه با وجود ِ ظاهر نازيبا و ژوليده اش تونسته بود به دنياي بچگي من وارد بشه و بعد از مرگش بود كه فهميدم اون علاوه بر بازيگر شاعر هم بوده. 

يادمه هروقت سردم مي شد پتو رو دور سرم مي پيچيدم و اين جمله ي اونو تكرار مي كردم:"سردمه!مثل يك بابونه،خوشگله!سرنوشتت اينه"اين تنها قسمتي بود كه از فيلم سايه ي خيال ِاون فهميده بودم.

حسين پناهيو خيلي خوب بياد مي يارم با تيپ و لباس وحركات منحصر به فردش كه تنها از اون مي تونست سر بزنه،وحالت بامزه ي صورتش توي فيلم هاش موقع فكر كردن.

كمتر كسي پيدا مي شه كه مثل پناهي بگه:"به بهشت نمي روم اگر مادرم آنجا نباشد"

یك روز متوجه يك چيز جالب شدم...

"من حسينم...پناهيم..

خودمو مي بينم،خودمو مي شنوم،خودمو فكر مي كنم

تا هستم جهان ارثيه ي بابامه

سلاماش،همه ي عشقاش،همه ي درداش،همه ي تنهايياش

وقتيم نبودم ،مال شما.

اگه دوست داري با من ببين،يا بذار باهات ببينم

با من بگو،يا بذار باهات بگم

سلامامونو،عشقامونو،دردامونو،تنهاييامونو..."

تناسب جالبي بين اين شعر پناهي و شعر سهراب كه مي گه:

"هر كجا هستم،باشم

آسمان مال من است

پنجره،فكر،هوا،عشق،زمين مال من است

چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچ هاي غربت؟"

پيدا كردم.(مي خوام نظر شماها رو هم بدونم)

به هرحال امروز سالگرد فوت اين مرد بزرگ است و من احساس مي كنم بيش از هميشه دوستش دارم

و حضورش بيشتر از هميشه تو جامعه ي هنر خاليه.

  خدا رحمتش كنه...

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 11:26 توسط : فرناز
پنجشنبه 5 مرداد1385


و چه تنها جاري مي شد در اين حجم سياه!

چرا كه باران به طوفان تبديل شده بود

و به سيل

طوفاني سهمگين و غمگين

جاري مي شود تا همه ي تنهايي ها را با خود همراه سازد

و به ياد نفريني كه غريبه در زير باران مي كرد

وآسمان را نفرين مي كرد آنجا كه باريدنش را نمي ديد

و آسمان را به بزرگي متهم مي كرد آنجا كه تكه تكه بودنش و تكه تكه شدنش را نمي ديد

و ابرهاي قلب آسمان را نيز

و چه ابري آسمان مي سرود!


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 2:1 توسط : فرناز