به سر کلاس که می روم استاد آمده است.جمعیت زیاد است و من به آخر کلاس می روم.قرار نیست به درس گوش بدم. به انجام کارهای عقب مانده ام می پردازم و کمی مطالعه می کنم. اما این لعنتی های وراج صدایشان تا سقف کلاس رفته است و استاد ابله اصلا متوجه شلوغی این عقب نمی شود. ظاهرا آن جلو ها دو تا بچه ننر مشغول بحث کردن هستند و من فقط لبخند گشاده استاد را از این عقب می بینم که با لذت محو بحثشان شده. سعی می کنم بفهمم صحبت بر سر چیست! پسرک گیر داده که ما اختیار نداریم چرا که شب قدر کل سرنوشت 1 ساله مارا می نویسند و چراهای دیگر. دختری چادری هم سعی می کند او را قانع کند که اینگونه نیست... شلوغی به حدی زیاد شده که دوستان به راحتی تلفن صحبت می کنند و من اصلا نمی توانم تمرکز کنم. دخترک کنار دستی من آنقدر هیجان زده است و وول می خورد که چند بار یا دست مرا خط می زند یا خودکارم را می اندازد. آخر کلاس برای اینکه مطمئن بشوم که این استاد واقعا ابله است یا خود را به ابلهی زده تا بچه ها را شناسایی کند، با آن قیافه و زلف های روی پیشانی ام نزد او می روم و خیلی جدی به شلوغی کلاس اشاره می کنم و اینکه نتوانستم خوب متوجه صحبت های ایشان بشوم. و آنجا بود که فهمیدم کلا طرف تعطیل می باشد. امتحانش هم به این قرار است که 60 سوال چهار گزینه ای می دهد بخوانیم و از بین آنها 20 تا را برای امتحان انتخاب می کند. خلاصه اینکه دوستان خیامی اگر خواستید تفسیر بردارید به من بگویید تا فامیل استاد مربوطه را بهتان بدهم و خِلاص... *** داییم شب Onمی شه و با هم چت می کنیم. می دانم که معلم فرانسه یکی از همکلاسی های دانشگاه است. راجع به او صحبت می کند. می گوید خیلی دختر خوبی است. من اما، دلم گرفته است و می خواهم با یکی درد دل کنم. سعی می کنم مسیر صحبت را به دل خودم منتهی کنم اما او گیر داده است به دختر مربوطه و هی از او می پرسد و می گوید. عصبی شده ام، بهش می گویم:" چیه؟ عاشقش شده ای؟" می خندد و می گوید نه، فقط دختر خوبی است. بعد ادامه می دهد: Khoob harf mizanad Khooob mifahmad Khoooob mikhanad و هر بار که کلمه Khoobرا تایپ می کند یک Oبه Oهایش اضافه می شود. آخر هم می گوید بی خیال. و واقعا بی خیال می شود. می دانم در زندگی اش کسی هست، و بعد به خودم لعنت می فرستم که "او" یی در زندگی ندارم. * "او" برگرفته از وبلاگ یلدا می باشد. *** سال آخر است و من اصلا حوصله دانشگاه و آدم هایش (مخصوصا آن زنک چادری که کارش گیر دادن است) را ندارم. اما امروز که سر کلاس نقد ادبی استاد الف رفتم متوجه شدم چقدر این درس را با این استاد دوست خواهم داشت. او برایمان از جایگاه ادبیات و اوضاع چاپ یا تجدید چاپ در ایران گفت و من چقدر دلم می خواست این رشته را در جایی به غیر از اینجا می خواندم. خوب می دانم که این درس های شیرین 3 سال گذشته چطور برای ما سَمبَل شدند و ما عملا آنقدر که استحقاق این رشته است چیزی نیاموختیم. اساتید از بهترین آثار ادبیات برایمان گذر کوتاهی کردند تا دو ماراتونشان را به انتها برسانند و در کارنامه ترم خود 45 اثر به قول خودشان کار شده و برای ما کار نشده به ثبت برسانند . پ.ن 1: آه که چقدر دلم می خواست فرصتی داشتم و کلاس های دفم را ادامه می دادم. پ.ن 2: آه که چقدر دلم می خواست شبانه روز من 48 ساعت بود. پ.ن 3: باید رفت... *** در راه برگشت نمی دانم چه شد که صحبت های مادرم رسید به خاطرات دوران کودکی من. ماهی بازی را به یادآوری ام کرد و همانجا برایم اجرایش کرد و من کلی خندیدم و کیفور شدم. او از خاطرات و بازی هایمان گفت و گفت و گفت، و من دلم گرفت واشکهایم سرازیر شدند. پ.ن: خوشحال بودیم که امسال دیگر اسیر سریالهای چرند ماه رمضان نشده ایم، غافل از آنکه معتاد دو سه تا از سریال های شبکه Farsi1 مخصوصا سریال سام سون شده ایم! شبکه Arirang در برنامه All together یک گفتگوی خودمانی با چند زوج کره ای دارد. از یکی از خانم ها که در جواب این سوال که وقتی شوهرش خسته از سر کار برمیگردد چه می کند می گوید برای او می رقصد، می خواهند که یک دور برای جمع برقصد. متوجه می شوم که چقدر سبک زندگیشان مثل ایرانی هاست، حتی رقص نامتبهرانه آن زن جوان. با اینکه شیوه زندگیشان به نظرم خیلی سنتی می آید اما برای لحظه ای بهشان غبطه خوردم. با خود فکر می کنم چقدر ساده می توان معمولی بود، و اما من نیستم. من و این آرزوهای بزرگم، این حال و هواهای عجیبم نمی گذارند زندگیم را بکنم. این آرزوهای دور و دست نیافتنی بر گرده هایم سنگینی می کنند. با خود فکر می کنم که اصلا "تو چت است؟" چرا نمی توانی مثل خیلی از دخترهای جوان فقط در آرزوی همسری ایده آل و شغلی خوب باشی!(نمی گویم این آرزوهارا ندارم، چرا دارم اما آرزوهای درجه یک یا دومم نیستند) با خود فکر می کنم چرا دل مشغولی های بزرگ زندگیت این روزها مثل خیلی های دیگر مسائل سیاسی مملکتت نیستند! ترسم از آن است که حق آفرینش خود را ادا نکرده باشم و همچو موجودی بیهوده از زندگی رخت برکنم. از روند زندگیم شاد نیستم... *** ظهر ناهار نخورده بودم و سر راه به کلاس احساس ضعف کردم، یک جای دنج ماشین را پارک کردم ومشغول خوردن شیرکاکائو و کیک شکلاتی مورد علاقم شدم. داشتم ماشین هایی که از کنارم رد می شدند و کورس میگذاشتن را نگاه می کردم که یک خانم چادری با چشمهای متعجب از کنارم رد شد. تو دلم گفتم "ای بابا، تو از دل من چه خبر داری" چند وقتی است دست و دلم به نماز و روزه نمی رود. ته مانده ایمانم نمازهای گاه و بی گاهیست که از سر بیکاری می خوانم. از ایمان دلم به همین نماز و روزه خوش بود که توشه دوران کودکی ام بود. هیچگاه کسی مرا مجبور به انجام تکالیف دینی نکرد. درست می شود... پ.ن۱:دلم تغییر می خواهد... پ.ن۲: کسی می دونه اگه بخوام قالب وبلاگ را عوض کنم کامنت هاش و مطالب قبلیش پاک می شن یا نه؟ امروز برای مادرم می گفتم که چقدر بچه هایم* را دوست دارم و اینکه چقدر دلم می خواهد تا آخر تنها معلم آن ها باشم. سر کلاس تا جایی که در درکشان بگنجد و وقت اجازه دهد برایشان مطالب جالب و خارج از کتاب می گویم. خدا می داند که چقدر در دل ذوق مرگ می شوم وقتی مطلبی را خوب فرا می گیرند و در یادگیری اشتیاق نشان می دهند. درست است که معلمی هرگز شغل مطلوب من نیست و آن منِ کمال گرایم به دنبال چیز دیگری است اما حداقل این لحظه ها تجربه های خوبی است. * از لفظ بچه هایم به جای شاگردهایم برای اشاره دور به آنها استفاده می کنم،دلیل خاصی هم ندارد. اصلا خود کلمه است که مغلوبم کرده است، هم در بیان هم در نوشتار. انگار که لال باشم. همیشه در نوشته ها و کلام دیگران به دنبال افکار و احساسات خودم هستم و به محض شنیدن حرف های منِ درونم از زبانِ آن دیگران چشم هایم برق می زنند وذوق زده هی سرم را به علامت تایید تکان می دهم و آن منِ درون بالا و پایین می پرد و بلند بلند داد و هوار می کند که " خودش است! همین است". این است که همیشه سه نقطه (...) عضو جدایی ناپذیرِ پایانِ نوشته هایم می باشد، یعنی بازهم نگفته هایم نگفته ماندند... پ.ن: این روزها آنقدر اشک ریخته ام که دیگر چشمه اشکم خشک شده است. مرگ ندا آن منِ درون را در هم کوبید، اما چشم هایم اشکی نریختند. داره بوی نم بارون می یاد. با خودم می گم لابد آسمون می خواد این ننگ و از کشور ما بشوره. اما نه! سیل آساترین بارون ها هم این خفت را از پیشونیه ایران نمی تونه پاک کنه. باختیم، بدجوری باختیم. حالا فریاد دل های شکستمونو به کدوم دادگاه عدالت ببریم؟ ما آریایی هستیم!!؟؟ ۲۳/۳/۱۳۸۸ دارم برای سالاد گوجه خورد می کنم که یک دفعه حقیقت عین پُتک توی سرم می خورد و یاد اوضاع فعلی می افتم. یک غم سنگین روی شونه هام می شینه و نمی گذاره به کارم ادامه بدم... ۲۵/۳/۱۳۸۸ آنکس که آن روز در باغچه حیاط خانه اش به نام علف های هرز ریحان می چید، امروز به نام خس و خاشاک جوانان را از مرز و بام این خاک پاک می چیند... ۲۷/۳/۱۳۸۸ تو خواب یک نفر ازم پرسید :" تا حالا شده بین یک جمع 2000 نفری باشی و احساس تنهایی کنی؟" جواب دادم: " آره... " تلفن زنگ می زنه... - بله, بفرمایین؟ - سلام , منزل آقای .. ؟ - سلام , بله - مادرتون هستن؟ - نخیر , شما؟ - من برای دخترشون تماس گرفتم ؛ کی می یان؟ - ظهر بر می گردن. - شما دختر خانمشون هستین؟ - بله - من برای پسرم مزاحم شدم, چند تا سوال داشتم, حالا که مادرتون نیستن می تونم از خود شما بپرسم؟ - خواهش می کنم , بفرمایین. - ... - یه سوال دیگه هم داشتم , شما قدتون چقده؟ منظورم اینه که قدتون بلنده یا کوتاه؟ - قدم بلند نیست. - یعنی به 160 می رسین؟ - ... - گفتین مامانتون کی برمیگردن؟ ... ما نفهمیدیم این خانوم واسه پسرش دنبال دختر می گشت یا کراوات چرا اکثر آدما موقع انتخاب , قبل از اینکه افکار و احساسات و اعتقادات و ... طرف براشون مهم باشه بیشتر کنجکاو قد و وزن و تیپ و قیافش هستن؟؟!! تلفن که تموم شد یاد کتاب شازده کوچولو افتادم.اونجا که نویسنده اعتراف می کنه که ( آدم بزرگ ها ارقام را دوست دارند. وقتی با ایشان از دوست تازه ای صحبت می کنید هیچوقت از شما راجع به آنچه اصل است نمی پرسند. هیچوقت به شما نمی گویند که مثلاً آهنگ صدای او چطور است؟ چه بازیهایی را بیشتر دوست دارد؟ آیا پروانه جمع می کند؟ بلکه از شما می پرسند: " چند سال دارد؟ چند برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر درآمد دارد؟" و تنها در آن وقت است که خیال می کنند او را می شناسند. اگر شما به آدم بزرگ ها بگویید: "من خانه زیبایی دیدم پشت بامش کبوتران ... " نمی توانند آن خانه را در نظر مجسم کنند. باید به ایشان گفت:"یک خانه صد هزار فرانکی دیدم!" آن وقت به بانگ بلند خواهند گفت: به به! چه خانه قشنگی! ) از دنیای آدم بزرگا می ترسم. اصلاً دلم نمی خواد باورکنم که دارم بزرگ می شم. دلم نمی خواد باور کنم که داره کم کم 21 سالم می شه. دلم نمی خواد... دلم...دلم...دلم... هرچند می دونم که منم خیلی وقتا عین آدم بزرگا می شم, انگار که مجبوری و چاره ای جز آدم بزرگ بودن نداری. فقط به قول حافظ دردم از یار است و درمان نیز هم دل فدای او شد و جان نیز هم یا به قول مولانا هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من

![]()
| Design By : Night Skin |


