تبليغاتX
در حوالی هیچ
در حوالی هیچ
پنجره ام به تهی باز شد و من ویران شدم...
جمعه 26 خرداد1385


اي باغبان مهربان

پرنده ي باغت را درياب

كه ضربان هاي كوچك قلب بي نهايتش

براي ديدار تو بسان كوس هاي ميدان هاي جنگيست

كه زمان صلحشان ابد است

بگذار تا بسرايم برايت نغمه ي حقيرم را

آن هنگام كه قدرشاعران مي سرايند برايت اشعارشان را

نغمه اي كه پيش از اين براي هر كه خواندم

انعكاسي جز شكست و نا اميدي نداشت

در مردابي به دام افتاده ام كه در آن زيبان ديوسيرت جز پليدي در سر ندارند

پس پران مرا ياراي آن ده كه از اين مرداب پر بگيرم و به سوي تو آيم...

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 16:5 توسط : فرناز
جمعه 26 خرداد1385


 

روزگاري در سياهي ها غرق بودم

اما احساس بزرگي در قلبم مي درخشيد

روزي يادگاري از بهشت به در خانه دلم رسيد

و ديروز فهميدم كه عاشقم

و اكنون در خانه پر جلال خداوندي

 ونوري در دستانم ايستاده ام

چرا كه از آغاز آنجا بوده ام

ازاستاد و دوست خوبم:الهام جون

 

 

 

سال 84 خداوند مهربون به من موهبت هاي بزرگي بخشيد...

و شعر گفتن هرچند پيش پا افتاده براي من يك موهبت بزرگ بود.يك هديه بزرگ از طرف خدا.

قرار بود اين وبلاگ كه اكثراً نوشته هاي خودم خواهد بود بعد از كنكور راه بيفته اما بعد نظرم عوض شد. مصمّم شدم كه حتماً روز تولدم راه بيفته چون درست نبود كه روز تولد روحم جدا از روز تولد جسمم باشه...

اين وبلاگ بخشي از روح منه و براي همين دلم ميخواد حرمت اينجا حفظ شه .حرمت اينجا يعني حرمت من!اگر چه اينجا يه دنياي مجازيه اما من ميخوام خدا رو به اينجا بيارم، اينجا جاي دروغ و ريا نيست.جاي خداس !جاي دله!

ازتون مي خوام اگه يه وقت راهمو هدفمو گم كردم اگه يه وقت از خدا غفلت كردم منو به خودم بيارين حتي شده با يه سيلي...

ازتون ميخوام دست اين خواهر كوچولوي نوپاتون و بگيريد تا يه روز بتونه بدوه و جست و خيز كنه...

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 15:55 توسط : فرناز