نمي دونم از كجا بنويسم.زماني كه دنبال يه نفر بودم زبونمو،روحمو بفهمه.اونموقع در اوج شمار دوستام احساس تنهايي مي كردم.تا خدا تو رو بهم داد.درست تو سال پر اضطراب كنكور!
ما 3 سال در كنار هم بوديم وتازه يه ساله كه همو پيدا كرديم.
چه نقشه هايي با هم كشيده بوديم!قرار بود بعد كنكور چه كارايي انجام بديم!چه جاهايي بريم!قرار بود هميشه در كنار هم باشيم.
آه صنم!قلبم درد مي كنه.مي خوام گريه كنم اما اشكام نمي يان.هنوز شُكمَ.چرا بايد ما از هم جدا شيم؟!
يادته موقعي كه مشكل داشتم؟همن موقعو مي گم ها!!!يادته زماني كه زمين خورده بودم اگه تو نبودي تا دستم و بگيري الآن ايمان و همه چيزمو از دست داده بودم!!
اگه دوباره خوردم زمين،اگه...اونوقت تو دگه نيستي تا...
يادته چه رؤياهايي با هم داشتيم!مي خواستيم بچه هامونو در آينده با هم بزرگشون كنيم تا اونا هم مثل ما دوستاي خوبي بشن.تو رؤياهامون پسر شيطون و موذي ِ تو هميشه دختر نازنازي و حساس ِ منو اذيت ميكرد.
چي رؤياهاي شيريني!ديگه هرگز همچين رؤياهايي نخواهم داشت...
خدايا داري با من چه مي كني؟چه گناهي به درگاهت كردم؟بگو تا جبران كنم اما صنم و از من نگير.نذار اينطوري تاوان پس بدم،من تحملشو ندارم.
نكنه اين يه امتحانه؟پس چرا اينقدر بزرگ؟من كه ايّوبت نيستم خدا.از يه بنده ي حقير كه يه همچين امتحان بزرگي نمي گيرن،مي گيرن؟
مي گن زندگي زيبست به شرطي كه زيبا ببينيش.من كه داشتم همين كارو مي كردم!
اما حالا...چطور با رفتن رفيق ِلحظه هام زندگي و زيبا ببينم؟

ادامه مطلب
لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 12:31 توسط : فرناز

