تبليغاتX
در حوالی هیچ
در حوالی هیچ
پنجره ام به تهی باز شد و من ویران شدم...
دوشنبه 24 دی1386


داشتم تو وبلاگ دو نفر که همین الآن با وبشون از طریق وب استاد مهربونم "آقای سنجرانی" آشنا شدم می گشتم که یهو دلم هوای اینجارو کرد...

گفتم یه دستی به سروروش بکشم...

معلوم نیست تا کی دوام بیارم.نیومدم واسه همیشه با یه پیام "زندگی جدید ـ شروع دوباره..." یا از این حرفها...

حضورم موقتیه.یه بهونه کافیه تا باز برم...(راسته که همه بهم میگن لوسم؟!!! )

مدتیه بدجوری بی تابم.همش به خودم می لولم.نمی دونم چمه؟!!!

از اینها که بگذریم می رسیم به کامنتی که توی وبلاگ " Monsieur Sanjarani "دیدم و ته دلمو قلقلک داد و منو به وبلاگ نویسندش کشوند...(انگار چیزی تهِ تهِ وجودم این جملاتو فریاد می زد)

دوست جدیدم اسمتو هنوز نمی دونم ولی با اجازت این نوشتتو اینجا کپی پیست می کنم بعد که اسمتو گفتی پایینش درج می کنم

 

"سلام ! . . . من همون مجهوله ام ... نه شایدم خودش نباشم ... خب من یکی هستم دیگه ... اصلا الآن مهم اینه که هستم ... ! اصلا واقعا هستم ؟؟؟ آره ؟ نکنه یه وقت نباشم .. اگه اینی که داره مینویسه خودم نباشم چی ؟ اگه خودم باشم چی ؟ اگه قبلا بودم و حالا نیستم چی ؟ اگه قبلا نبودم و حالا هستم چی ؟ اگه قبلا بودم و حالا نیستم و در آیند بخوام باشم چی ؟ اصلا اگه آینده خودم نباشم چی ؟ اصلا مگه من از اولشم بودم ؟ اصلا از اولش مگه من نبودم ؟ اصلا .......... .... ! "

نویسنده:یه دونه برف که هواسش نبود افتاد پائین !

 

 

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 21:12 توسط : فرناز