پنجشنبه 20 مهر1385
سار از بهشت مي خواند و لكنت مي كرد
در ميان دوستان احساس غربت مي كرد
راز پنهان در سينه را ناگفته فرياد مي كرد
يار نابينا قلبِ ناچيزش را انكارمي كرد
وسوسه در اين هياهو بيداد مي كرد
بال بي جان ِپرنده غوغا مي كرد
پرده هاي دستگاه روحش را ناز مي كرد
بر بلنداي درخت از گذشته ياد مي كرد
روح ِ سار اينگونه آرزو مي كرد:
كاش فراموشي ها نبود
ادامه مطلب
لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 2:15 توسط : فرناز
