تبليغاتX
در حوالی هیچ
در حوالی هیچ
پنجره ام به تهی باز شد و من ویران شدم...
سه شنبه 23 آبان1385


در فراق او كه يادش با من بود گريستم

و به ياد آوردم زماني را كه كودك مستانه به سوي من مي دويد

و اكنون زمان مستانه دويدن به سوي معبود است

او رفت تا عشق را در آغوش حق تجربه كند

و آوازي سر دهد از روي سرور

ديروز گذشت

و او فردايي با سعادت را نه در بهشت جاويد كه در نزد خداي جاويد خواهد گذراند

باشد تا زمزمه ي آوازش را با قلب خود بشنويم

 

 

احسان كوچولواز بين ما رفت وفقط مُشتي خاطره به جا گذاشت.نازنيني كه در اوج درد اونقدر صبور بود كه صداش در نمي يومد.

ناله هاي مادرش هنوز توي گوشم صدا مي كنه:

گل مادر!زود بود بري...عزيز مادر!چقدر صبور بودي...

با شنيدن اين جمله ها دلم آتيش مي گرفت.

انگار همين ديروز بود كه احسان كوچولوي 3 ساله از دور به سمت من مي دويد و من و محكم بغل مي كرد و مي بوسيد،و من...

و من از شدت خنده روي زمين مي افتادم و اونوقت همه ي آدم بزرگ ها با ديدن اين منظره كلي مي خنديدند و اونو به محكم تر گرفتن من تشويق مي كردند.

 احسان خوشگل من در سن 12 سالگي رفت وهيچوقت اين فرصت پيش نيومد تا بهش بگم چقدر دوسش دارم و هنوز اون خاطره ها رو فراموش نكردم .

 

                                                                          خدای جاوید مبارکت باد!

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 21:53 توسط : فرناز