کودک نجوا کرد:خدایا با من صحبت کن و یک چکاوک درچمنزار آواز خواند٬ ولی کودک نشنید
پس کودک فریاد زد:خدایا با من صحبت کن!و آذرخش در آسمان غرید٬ ولی کودک متوجه نشد
کودک فریاد زد :خدایا یک معجزه به من نشان بده و یک زندگی متولد شد٬ ولی کودک نفهمید
کودک در نا امیدی گریه کرد و گفت: خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم،پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد ولی کودک بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد...
داستانی که خوندید صرفاً یه قصه گوگولی مگولی نبود بلکه عین حقیقت اطرافمونه.من براتون عکس هایی و می ذارم که خودم در طول تابستان و پائیز در سفرهای یکروزمون به طبیعت اطراف مشهد گرفتم، تا ببینید که اطراف ما پر معجزه است.
من نور و دیدم که با خدا عشق بازی می کرد،ابر و دیدم که با خدا دست وپنجه نرم می کرد،موریانه رو دیدم که خدا رو ستایش می کرد...
و با دیدن هر کدوم از این صحنه ها تمام وجودم می لرزید،از پای در می یومدم و حس می کردم نه روح من،که روح تمام کائنات به سجده حق افتاده.
امیدوارم شما هم با دیدن این عکس ها به همون استحاله روح برسید.
پس چشم دل را بگشا...

عکسی که می بینید مال ییلاقات دهبار در اطراف مشهده که حدود یک ساعت و ربع راهه تا اونجا.
ادامه مطلب
لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 20:25 توسط : فرناز
