تبليغاتX
در حوالی هیچ
در حوالی هیچ
پنجره ام به تهی باز شد و من ویران شدم...
دوشنبه 29 بهمن1386
قطاری به مقصد خدا

قطاری که به مقصد خدا می رفت، لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد.و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما

خداست.کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنج و عشق توأمان بخواهد؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟

قرن ها گذشت اما از بی شمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند.

از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود. در هر ایستگاه که قطار می ایستاد کسی کم می شد. قطار می گذشت و سبک می شد. زیرا سبکی قانون خدا بود.

قطاری که به مقصد خدا می رفت، به ایستگاه بهشت رسید. پیامبر گفت: اینجا بهشت است. مسافران بهشتی پیاده

شوند، اما اینجا ایستگاه آخرین نیست.

مشافرانی که پیاده شدند، بهشتی شدند.اما اندکی، باز هم ماندند،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا

رو به مسافرانش کرد و گفت: درود بر شما، راز من همین بود. آنکه مرا می خواهد، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد.

و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید، دیگر نه قطاری بود و نه مسافری و نه پیامبری.


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 22:26 توسط : فرناز