تبليغاتX
در حوالی هیچ
در حوالی هیچ
پنجره ام به تهی باز شد و من ویران شدم...
شنبه 14 مرداد1385
زنده یاد پناهی

بچه كه بودم مردي رو دوست داشتم كه تنها موقع مرگش شناختمش.

حسين پناهي كسي كه با وجود ِ ظاهر نازيبا و ژوليده اش تونسته بود به دنياي بچگي من وارد بشه و بعد از مرگش بود كه فهميدم اون علاوه بر بازيگر شاعر هم بوده. 

يادمه هروقت سردم مي شد پتو رو دور سرم مي پيچيدم و اين جمله ي اونو تكرار مي كردم:"سردمه!مثل يك بابونه،خوشگله!سرنوشتت اينه"اين تنها قسمتي بود كه از فيلم سايه ي خيال ِاون فهميده بودم.

حسين پناهيو خيلي خوب بياد مي يارم با تيپ و لباس وحركات منحصر به فردش كه تنها از اون مي تونست سر بزنه،وحالت بامزه ي صورتش توي فيلم هاش موقع فكر كردن.

كمتر كسي پيدا مي شه كه مثل پناهي بگه:"به بهشت نمي روم اگر مادرم آنجا نباشد"

یك روز متوجه يك چيز جالب شدم...

"من حسينم...پناهيم..

خودمو مي بينم،خودمو مي شنوم،خودمو فكر مي كنم

تا هستم جهان ارثيه ي بابامه

سلاماش،همه ي عشقاش،همه ي درداش،همه ي تنهايياش

وقتيم نبودم ،مال شما.

اگه دوست داري با من ببين،يا بذار باهات ببينم

با من بگو،يا بذار باهات بگم

سلامامونو،عشقامونو،دردامونو،تنهاييامونو..."

تناسب جالبي بين اين شعر پناهي و شعر سهراب كه مي گه:

"هر كجا هستم،باشم

آسمان مال من است

پنجره،فكر،هوا،عشق،زمين مال من است

چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچ هاي غربت؟"

پيدا كردم.(مي خوام نظر شماها رو هم بدونم)

به هرحال امروز سالگرد فوت اين مرد بزرگ است و من احساس مي كنم بيش از هميشه دوستش دارم

و حضورش بيشتر از هميشه تو جامعه ي هنر خاليه.

  خدا رحمتش كنه...

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 11:26 توسط : فرناز